علت جنگ ميان معاويه و حضرت على(عليه السلام) چه بود؟
پاسخ:
آن گونه كه در تاريخ ثبت شده است، يك روز پس از كشته شدن عثمان، اميرمؤمنان على(عليه السلام) با بيعت مردم و تمامى اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه وآله) به خلافت رسيد. [1] پس از آن، طلحه و زبير با شكستن پيمان بيعت، همراه عايشه به بهانه خون خواهى عثمان، بر آن حضرت خروج كردند و پس از وقوع جنگ ميان دو لشكر و شكست آنان و كشته شدن شمار بسيارى ـ از جمله طلحه و زبير ـ جنگ به پايان رسيد.
امير مؤمنان على(عليه السلام) پس از اين جنگ، مدت كوتاهى در بصره اقامت فرمود، سپس عازم كوفه شد. در اين ايام بود كه خبر خروج معاويه بر امام على(عليه السلام) به گوش ايشان رسيد. [2] پس از استقرار حكومت امام على(عليه السلام)، آن حضرت تصميم گرفت از طريق نصب فرمانداران صالح و عزل افراد ناصالح، حكومت عدل اسلامى را تحققِ عينى بخشد و از آن جا كه معاويه را شايسته امارت نمى دانست، در انديشه عزل او برآمد. در همين هنگام، جرير بن عبدالله بجلى كه استاندار همدان بود، وارد كوفه شد و از تصميم امام على(عليه السلام) آگاه شد. امام على (عليه السلام) گفت: «من با معاويه دوستى ديرينه دارم. او را دعوت مى كنم تا حكومت بر حقِّ تو را به رسميت بشناسد و تا روزى كه در اطاعت خدا باشد، استاندار تو در شام باقى بماند».
امام على(عليه السلام) نپذيرفت و نامه عزل معاويه را به او داد و به او فرمود: ديدى كه ياران رسول خدا (صلى الله عليه وآله) كه همگى اهل دين و تشخيص هستند، با من همراهند. تو با نامه من به سوى معاويه برو; اگر بر آنچه مسلمانان بر آن اتفاق دارند، وارد شد، چه بهتر، وگرنه به او اعلام كن كه سكوت و آرامشى كه تاكنون وجود داشته است، ديگر وجود نخواهد داشت. به او برسان كه من هرگز به استاندارى او راضى نبوده ام و مردم نيز به جانشينى او راضى نخواهند بود. [3]
جرير، با نامه امام على(عليه السلام) رهسپار شام شد. او نزد معاويه رفت و به او گفت: مردم مكه، مدينه، كوفه، بصره، حجاز، يمن، مصر، عمان، بحرين و يمامه، با پسر عمويت على(عليه السلام) بيعت كرده اند و جز همين چند قلعه كه تو در ميان آن هستى، كسى باقى نمانده است. من آمده ام تا تو را به آن چه رستگارى در آن است، دعوت كنم و به بيعت از اين مرد رهنمون گردم. [4]
وقتى سخنان نماينده امام به پايان رسيد، معاويه گفت: صبر كن تا من از مردم شام نظرخواهى كنم و آن گاه نتيجه را به تو اعلام نمايم. [5]
پس از آن منادى دربار معاويه، گروهى از مردم شام را براى اجتماع در مسجد گرد آورد. معاويه برفراز منبر رفت و پس از حمد خدا، رو به مردم كرد و گفت: مى دانيد كه من نماينده امير مؤمنان عمر بن خطاب و عثمان بن عفان هستم. من درباره كسى كارى انجام نداده ام كه از او شرمنده باشم. من ولىِّ عثمان هستم كه مظلوم كشته شده است و خداوند در قرآن مى فرمايد: «آن كس كه مظلوم كشته شود، ما به ولىِّ او قدرت بخشيديم; ولى در كشتن اسراف نورزيد كه مقتول از جانب خدا يارى شده است».[6] من مايل هستم نظر شما را درباره قتل عثمان بدانم. حاضران در مسجد برخاستند و گفتند: ما خواهان انتقام گرفتن از قاتلان عثمان هستيم. سپس با او بر اين كار بيعت كرده، فرياد برآوردند كه در اين راه، جان و مال خود را فدا مى كنند. [7]
معاويه در سخنرانى اش، از سرزمين شام به وادى پيامبران، و از مردم آن به ياوران انبيا و مدافعان دين و شريعت ياد كرد تا از اين طريق هم خود را مدافع آيين الهى قلمداد نمايد و هم احساسات مردم را به نفع خود برانگيزد و همگان را در مسير جنگى خانمان برانداز قرار دهد.
او خليفه مقتول را فردى مظلوم خواند كه خون او به وسيله افرادى ظالم ريخته شده است; در حالى كه عثمان به وسيله اصحاب پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) و تابعان كشته شد و در منطق آنان، صحابه و تابعان، همگى از پيروان راه حق و دادگرند. به فرض كه عثمان مظلومانه كشته شده بود، و بايستى ولىّ او درباره قاتلانش تصميم بگيرد، مقصود از ولىّ دم، همان وارث اموال مقتول است. آيا معاويه، وارث اموال عثمان بود؟
با وجود وارث نزديك، ديگر نوبت به او نمى رسيد؟ درست است كه عثمان و معاويه در جدّ خود، «اميّه»، به هم مى رسيدند، ولى آيا اين پيوند دور، با وجود اولياى نزديك تر، كافى بود كه معاويه خود را ولىِّ دم عثمان معرفى كند؟
امير مؤمنان على (عليه السلام) در نامه اى به معاويه نوشت: «تو مردى از بنى اميه به شمار مى آيى، ولى با وجود فرزندان عثمان، آنان از تو سزاوارترند به طلب خون او».[8]
اينها پرسش هايى است كه پاسخ به آنها، پرده از نيت واقعى فرزند ابى سفيان برمى دارد و به خوبى روشن مى كند كه مسأله اصلى براى معاويه، خون خواهى عثمان نبود; بلكه انگيزه اصلى او، به دست گرفتن قدرت و رياست و كنار نهادن امامى بود كه مهاجران و انصار به اتفاق، با او بيعت كرده بودند. [9]
علاوه بر آن، قتل عثمان هيچ ارتباطى به على(عليه السلام) نداشت; بلكه به گواهى تاريخ، اميرمؤمنان(عليه السلام) نهايت تلاش خود را به كار بست تا از قتل عثمان جلوگيرى نمايد. [10]
معاويه بغض شديدى نسبت به امير مؤمنان(عليه السلام) داشت كه مى توان خروجش را بر آن امام بر حقِّ مسلمانان، حبّ رياست او و كشته شدن برادرش حنظله و دايى اش وليد بن عقبه و بسيارى از عموزادگانش به دست حضرت على(عليه السلام)در جنگ بدر دانست. [11]
معاويه در دوران خلافت خود، به خلاف شرع و بدعت هاى فراوانى دست يازيد كه الحاق زياد بن ابيه به برادرى خود،[12] كشتن 40 تن از صحابه مهاجر و انصار،[13] دستور به دشنام دادن به شخصيت بزرگى مانند امير مؤمنان(عليه السلام) بر روى منابر، [14] شخصيتى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) سب كردن او را به منزله سب كردن خود به شمار آورده بود،[15] و برگزيدن فرزند خود يزيد به ولايت عهدى همانند پادشاهان [16] از آن جمله مى باشد. از آنچه گفتيم عوامل و زمينه هاى ايجاد جنگ با امام على(عليه السلام) توسط معاويه روشن شد. ------------------------------------------- پاورقي: [1] تاريخ الخلفاء، جلال الدين سيوطى، تحقيق: محمد محى الدين عبدالحميد، ص 174، فصل فى مبايعة على(عليه السلام). [2] همان، ص 174. [3] تاريخ طبرى، ج 5، حوادث سال 36 هـ ق؛ الإمامة و السياسة، ابن قتيبه دينورى، ج 1، ارسال على جرير الى المعاويه، ص 93 انتشارات شريف رضى، قم 1388 هـ. [4] همان، ص 94; شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 3، ص 75، اخبار جرير بن عبداله ، بين على و معاويه، داراحياء الكتب العربية، چاپ دوم، 1965) [5] همان، ج 3، ص 77. [6] سوره أسراء، آيه 33. [7] شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 3، ص 78 ـ 77، اخبار جرير بن عبداله ، بين على و معاويه; وقعة الصفين، نصر بن مزاحم، ص 32 ـ 31. [8] الإمامة و السياسة، ابن قتيبه دينورى، ج 1، ص 103، جواب على الى معاويه، (انتشارات شريف رضى، قم 1388 هـ ق). [9] فروغ ولايت، جعفر سبحانى، ص 446 (انتشارات صحيفه، چاپ اول، اسفند 1368). [10] تاريخ الخلفاء، جلال الدين سيوطى، تحقيق محمدمحى الدين عبدالحميد، ص 163، فصل فى خلافة عثمان. [11] همان، ذيل خطبه 25، من اخبار معاوية بن ابى رمضان، ص 338. [12] تاريخ الخلفاء، ص 196. [13] نهج الحق و كشف الصدق، علامه حلى، ص 312 (انتشارات دارالهجرة، قم، 1407 هـق)، ذيل نماذج اخرى من نسب معاويه و انسابه و هم الشجرة الملعونه. [14] تاريخ الخلفاء، ص 190; أسد الغابه، ج 1، ص 134. [15] همان. ص 173. [16] همان، ص 196.
دیدگاه شما