|
تاریخ انتشار: جمعه, 30 بهمن 1388 |
کد خبر:
961
|
|
نسخه چاپی
|
|
|
ارسال به دوستان
|
اسناد هجوم به خانه وحي در منايع شيعه و سني
|
روايات بسياري در کتابهاي اهل تسنن وجود دارد که ثابت ميکند ، خليفه اول به همراه عدهاي از دشمنان اهل بيت ،به خانه وحي همجوم برده و آن جا را به آتش کشيدهاند ؛ در حالي که فاطمه زهرا سلام الله عليها به همراه نوادگان رسول خدا در داخل خانه بودهاند. ما در اين جا به چند روايت به نقل از علماي اهل سنت اشاره کرده و فقط چهار روايت : ابن أبي شيبه ، بلاذري ، طبري و روايت پشيماني ابوبکر در آخرين روزهاي زندگيش را از نظر سندي بررسي ميکنيم .
|
|
منابع اهل تسنن : روايات بسياري در کتابهاي اهل تسنن وجود دارد که ثابت ميکند ، خليفه اول به همراه عدهاي از دشمنان اهل بيت ،به خانه وحي همجوم برده و آن جا را به آتش کشيدهاند ؛ در حالي که فاطمه زهرا سلام الله عليها به همراه نوادگان رسول خدا در داخل خانه بودهاند . ما در اين جا به چند روايت به نقل از علماي اهل سنت اشاره کرده و فقط چهار روايت : ابن أبي شيبه ، بلاذري ، طبري و روايت پشيماني ابوبکر در آخرين روزهاي زندگيش را از نظر سندي بررسي ميکنيم .
1 . امام الحرمين جويني (730هـ) : از آن جايي که روايت جويني اهميت بيشتري داشت و نيز تصريح به مقتوله بودن صديقه طاهره دارد ، ما نخست اين روايت را نقل و بقيه روايات را بر طبق سال وفات صاحب کتاب ، ميآوريم . امام الحرمين جويني « استاد ذهبي » از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم اين گونه روايت مي کند :
روزي پيامبر صلي الله عليه وآله وسلم نشسته بود ، حسن بن علي بر او وارد شد ، ديدگان پيامبر که بر حسن افتاد ، اشک آلود شد ، سپس حسين بن علي بر آن حضرت وارد شد ، مجدداً پيامبر گريست . در پي آن دو ، فاطمه و علي عليهما السلام بر پيامبر وارد شدند ، اشک پيامبر با ديدن آن دو نيز جاري شد ، وقتي از پيامبر علت گريه بر فاطمه را پرسيدند ، فرمود : وَ أَنِّي لَمَّا رَأَيْتُهَا ذَکَرْتُ مَا يُصْنَعُ بِهَا بَعْدِي کَأَنِّي بِهَا وَ قَدْ دَخَلَ الذُّلُّ في بَيْتَهَا وَ انْتُهِکَتْ حُرْمَتُهَا وَ غُصِبَتْ حَقَّهَا وَ مُنِعَتْ إِرْثَهَا وَ کُسِرَ جَنْبُهَا [وَ کُسِرَتْ جَنْبَتُهَا] وَ أَسْقَطَتْ جَنِينَهَا وَ هِيَ تُنَادِي يَا مُحَمَّدَاهْ فَلَا تُجَابُ وَ تَسْتَغِيثُ فَلَا تُغَاثُ ... فَتَکُونُ أَوَّلَ مَنْ يَلْحَقُنِي مِنْ أَهْلِ بَيْتِي فَتَقْدَمُ عَلَيَّ مَحْزُونَةً مَکْرُوبَةً مَغْمُومَةً مَغْصُوبَةً مَقْتُولَة . فَأَقُولُ عِنْدَ ذَلِکَ اللَّهُمَّ الْعَنْ مَنْ ظَلَمَهَا وَ عَاقِبْ مَنْ غَصَبَهَا وَ ذَلِّلْ مَنْ أَذَلَّهَا وَ خَلِّدْ فِي نَارِکَ مَنْ ضَرَبَ جَنْبَهَا حَتَّى أَلْقَتْ وَلَدَهَا فَتَقُولُ الْمَلَائِکَةُ عِنْدَ ذَلِکَ آمِين . فرائد السمطين ج2 ، ص 34 و 35 .
زماني که فاطمه را ديدم ، به ياد صحنهاي افتادم که پس از من براي او رخ خواهد داد ، گويا ميبينم ذلت وارد خان? او شده ، حرمتش پايمال گشته ، حقش غصب شده ، از ارث خود ممنوع گشته ، پهلوي او شکسته شده و فرزندي را که در رحم دارد ، سقط شده ؛ در حالي که پيوسته فرياد ميزند : وا محمداه ! ؛ ولي کسي به او پاسخ نميدهد ، کمک مي خواهد ؛ اما کسي به فريادش نميرسد . او اول کسي است که از خاندانم به من ملحق ميشود ؛ و در حالي بر من وارد ميشود که محزون ، گرفتار و غمگين و شهيد شده است . و من در اينجا ميگويم : خدايا لعنت کن هر که به او ظلم کرده ، کيفر ده هر که حقش را غصب کرده ، خوار کن هر که خوارش کرده و در دوزخ مخلد کن هر که به پهلويش زده تا فرزندش را سقط کرده و ملائکه آمين گويند .
ذهبي در شرح حال امام الحرمين جويني مي گويد: وسمعت من الامام المحدث الاوحد الاکمل فخر الاسلام صدر الدين ابراهيم بن محمد بن المؤيد بن حمويه الخراساني الجوينى ... وکان شديد الاعتناء بالرواية وتحصيل الاجزاء حسن القراءة مليح الشکل مهيبا دينا صالحا . تذکرة الحفاظ ج 4 ، ص 1505- 1506 ، رقم 24 . از امام روايت کننده و حديث گوي يگانه کامل فخر اسلام و صدر دين ابراهيم بن محمد بن المويد بن حمويه الخراساني الجويني روايت شنيدم ( درس گرفتم ) ... و وي بسيار به روايات و بدست آوردن کتب حديثي اهميت مي داد خوش صدا و خوش سيما بود و شخص با هيبت و دين دار و صالحي بود .
سمعاني در مورد او مي گويد : کان أبو المعالي ، إمام الائمة على الاطلاق ، مجمعا على إمامته شرقا وغربا ، لم تر العيون مثله . سير أعلام النبلاء ج 18، ص 469، ترجمه امام الحرمين رقم 240. ابو المعالي امام الحرمين جويني بي قيد و شرط امام تمامي ائمه و بزرگان علوم ( در زمينه هاي مختلف ) است ، تمامي علماي شرق و غرب بر امامت او اتفاق نظر دارند ، و تا کنون چشمها عالِمي مثل او نديده اند .
2. ابن أبي شيبه (239هـ) : وي که از استاتيد محمد بن اسماعيل بخاري بوده ، در کتاب المصنف ميگويد : أنه حين بويع لأبي بکر بعد رسول الله ( ص ) کان علي والزبير يدخلان على فاطمة بنت رسول الله ( ص ) فيشاورونها ويرتجعون في أمرهم ، فلما بلغ ذلک عمر بن الخطاب خرج حتى دخل على فاطمة فقال : يا بنت رسول الله ( ص ) ! والله ما من أحد أحب إلينا من أبيک ، وما من أحد أحب إلينا بعد أبيک منک ، وأيم الله ما ذاک بمانعي إن اجتمع هؤلاء النفر عندک ، إن أمرتهم أن يحرق عليهم البيت ، قال : فلما خرج عمر جاؤوها فقالت : تعلمون أن عمر قد جاءني وقد حلف بالله لئن عدتم ليحرقن عليکم البيت وأيم الله ليمضين لما حلف عليه ... . المصنف ، ج8 ، ص 572 .
هنگامى که مردم با ابى بکر بيعت کردند ، على و زبير در خانه فاطمه به گفتگو و مشاوره مى پرداختند ، و اين مطلب به عمر بن خطاب رسيد . او به خانه فاطمه آمد ، و گفت : اى دختر رسول خدا ! محبوب ترين فرد براى ما پدر تو است و بعد از پدر تو خود تو !!! ولى سوگند به خدا اين محبت مانع از آن نيست که اگر اين افراد در خانه تو جمع شوند من دستور دهم خانه را بر آنها بسوزانند . اين جمله را گفت و بيرون رفت ، وقتى على (عليه السلام) و زبير به خانه بازگشتند ، دخت گرامى پيامبربه على (عليهم السلام) و زبير گفت: عمر نزد من آمد و سوگند ياد کرد که اگر اجتماع شما تکرار شود ، خانه را بر شماها بسوزاند ، به خدا سوگند! آنچه را که قسم خورده است انجام مى دهد ! ابن أبي شيه سند روايت را اين گونه نقل ميکند : حدثنا محمد بن بشر نا عبيد الله بن عمر حدثنا زيد بن أسلم عن أبيه أسلم
بررسي سند روايت : محمد بن بشر : مزي در تهذيب الکمال در باره وي ميگويد : قال عثمان بن سعيد الدارمى ، عن يحيى بن معين : ثقة . و قال أبو عبيد الآجرى : سألت أبا داود عن سماع محمد بن بشر من سعيد بن أبى عروبة فقال : هو أحفظ من کان بالکوفة . تهذيب الکمال ، ج24 ، ص533 .
ابو عبيد گويد : از داود سؤال کردم از روايت محمد بن بشير از سعيد بن أبي عروبه ، گفت : او از نظر حفظ از تمامي کوفيان برتر بوده است . و ابن حجر در تهذيب التهذيب مينويسد : و کان ثقة ، کثير الحديث . و قال النسائى ، و ابن قانع : ثقة . و قال ابن شاهين فى " الثقات " : قال عثمان بن أبى شيبة : محمد بن بشر ثقة ثبت . تهذيب التهذيب ، ج9 ، ص 74 .
عبيد الله بن عمر بن حفص بن عاصم بن عمر بن الخطاب : مزي در تهذيب الکمال در باره وي مينويسد : و قال أبو حاتم : سألت أحمد بن حنبل عن مالک ، و عبيد الله بن عمر ، و أيوب أيهم أثبت فى نافع ؟ فقال : عبيد الله أثبتهم وأحفظهم وأکثرهم رواية . و قال عبد الله بن أحمد بن حنبل : قال يحيى بن معين : عبيد الله بن عمر من الثقات . و قال أبو زرعة ، و أبو حاتم : ثقة . و قال النسائى : ثقة ثبت . و قال أبو بکر بن منجويه : کان من سادات أهل المدينة و أشراف قريش فضلا و علما و عبادة و شرفا و حفظا و إتقانا . تهذيب الکلمال ، ج19 ، ص127 .
و ابن حجر در تهذيب التهذيب مينويسد : قال ابن منجويه : کان من سادات أهل المدينة و أشراف قريش : فضلا و علما و عبادة و شرفا و حفظا و إتقانا . ) و قال أحمد بن صالح : ثقة ثبت مأمون ، ليس أحد أثبت فى حديث نافع منه . تهذيب التهذيب ، ج7 ، ص 40 .
زيد بن أسلم القرشى العدوى : وي از روات ، بخاري ، مسلم و بقيه صحاح سته اهل سنت است ؛ از اين رو در وثاقت اين شخص ، هيچ ترديدي وجود ندارد . مزي در تهذيب الکمال در باره وي مينويسد : و قال عبد الله بن أحمد بن حنبل عن أبيه ، و أبو زرعة ، و أبو حاتم ، و محمد بن سعد ، و النسائى ، و ابن خراش : ثقة . و قال يعقوب بن شيبة : ثقة من أهل الفقه والعلم ، و کان عالما بتفسير القرآن ، له کتاب فيه تفسير القرآن . تهذيب الکمال ، ج10 ، ص17 .
أسلم القرشى العدوى ، أبو خالد و يقال أبو زيد ، المدنى ، مولى عمر بن الخطاب : وي نيز از روات بخاري ، مسلم و بقيه صحاح ا هل سنت و از صحابه است و از آنجايي که تمامي صحابه از ديدگاه اهل سنت ،عادل هستند ،در وثاقت وي نمي توانند ترديد کنند .
مزي در تهذيب الکمال مينويسد : أدرک زمان النبى صلى الله عليه وسلم . و قال العجلى : مدينى ثقة من کبار التابعين . و قال أبو زرعة : ثقة . تهذيب الکمال ، ج2 ، ص530 . در نتيجه سند اين روايت صحيح است .
3 . علامه بلاذري (270هـ) : إن أبابکر آرسل إلي علي يريد البيعة ، فلم يبايع ، فجاء عمر و معه فتيلة . فتلقته فاطمة علي الباب فقالت فاطمة : يابن الخطاب ! أتراک محرّقا عليّ بابي ؟! قال : نعم ، و ذلک أقوي فيما جاء به أبوک . انساب الاشراف، بلاذرى، ج1، ص586. ابو بکر به دنبال علي براي بيعت کردن فرستاد چون على(عليه السلام) از بيعت با ابوبکر سرپيچى کرد، ابوبکر به عمر دستور داد که برود و او را بياورد ، عمر با شعله آتش به سوى خانه فاطمه(عليها السلام) رفت. فاطمه(عليها السلام)پشت در خانه آمد و گفت: اى پسر خطّاب! آيا تويى که مى خواهى درِ خانه را بر من آتش بزنى؟ عمر پاسخ داد: آرى! اين کار آنچه را که پدرت آورده محکم تر مى سازد .
بررسي سند روايت : بلاذري ، روايت را با اين سند نقل ميکند : المدائني، عن مسلمة بن محارب، عن سليمان التيمي وعن ابن عون : أن أبابکر ... مدائني : ذهبي در باره وي مينويسد: المدائني * العلامة الحافظ الصادق أبو الحسن علي بن محمد بن عبد الله بن أبي سيف المدائني الاخباري . نزل بغداد ، وصنف التصانيف ، وکان عجبا في معرفة السير والمغازي والأنساب وأيام العرب ، مصدقا فيما ينقله ، عالي الاسناد .
در ادامه از قول يحي بن معين مينويسد : قال يحيى : ثقة ثقة ثقة .( قال احمد بن أبي خثيمة) سألت أبي : من هذا ؟ قال : هذا المدائني . يحيى بن مَعين در مورد او سه بار گفت : او مورد اعتماد است ، او مورد اعتماد است ، او مورد اعتماد است . احمد بن أبي خثيمة مي گويد : از پدرم پرسيدم نام اين شخصي که يحيي بن مَعين در مورد او اين مطلب را گفت ، چيست : پدرم گفت : نام او مدائني است .
و نيز نقل ميکند : وکان عالما بالفتوح والمغازي والشعر ، صدوقا في ذلک . سير أعلام النبلاء - الذهبي - ج 10 - ص 401 أبو الحسن مدائني (از علماي تاريخ بود) و عالم به جنگ ها و غزوه ها و شعر بود (و در اين زمينه اطلاعات کافي داشت) و در مورد اين مسائل در زمره راستگويان به شمار مي رفت . و ابن حجر مينويسد : قال أبو قلابة: حدثت أبا عاصم النبيل بحديث فقال عمن هذا قلت: ليس له إسناد ولکن حدثنيه أبو الحسن المدائني قال لي سبحان الله أبو الحسن أستاذ . ( إسناد ) لسان الميزان، ج 5 ، ص 82 ، ذيل ترجمه علي بن محمد ، أبوالحسن المدائني الاخباري ، رقم 5945.
أبو قلابة مي گويد: حديث را براي أبا عاصم النبيل خواندم ، ابا عاصم گفت : اين حديث را از چه کسي شنيده اي؟ گفتم سندش نزد من نيست ولکن اين حديث را أبو الحسن مدائني برايم نقل نموده است و از او شنيده ام أبا عاصم گفت : پاک و منزه است خدا ،أبو الحسن مدائني استاد در علم حديث است . در بعضي نسخه ها به جاي کلمه استاد ، إسناد آمده است در اين صورت معناي عبارت اينگونه مي شود : أبو الحسن مدائني خودش سند است و همين که او اين روايت را نقل نموده کافي است . وقال أبو جعفر الطبري کان عالماً بأيام الناس صدوقاً في ذلک . لسان الميزان، ج 5 ، ص 82 ، ذيل ترجمه علي بن محمد ، أبوالحسن المدائني الاخباري ، رقم 5945. أبو جعفر طبري مي گويد : عالم به تاريخ بود و از راستگويان بود .
مسلمة بن محارب : ابن حبان او را در کتاب الثقات توثيق نموده است ؛ از اين رو ، اشکال مجهول بودن اين شخص ، مردود است . الثقات ـ ابن حبان ـ ج7، ص 490 .
سليمان التِيْمي : مزي در تهذيب الکمال مينويسد : قال الربيع بن يحيى عن شعبة ما رأيت أحدا أصدق من سليمان التيمي کان إذا حدث عن النبي صلى الله عليه وسلم تغير لونه . تهذيب الکمال ج 12، ص8 ، ترجمه سليمان بن طرخان التيمي ،أبو المعتمر البصري ، رقم 2531و الجرح والتعديل: ج4 ، ص 124 ترجمة سليمان التيمي ، رقم 539 . ربيع بن يحيي از شعبة بن حجاج نقل مي کند که مي گفت : احدي را راستگوتر از سليمان التِيْمي نديدم ، هر وقت حديثي از پيامبر اکرم نقل مي نمود رنگش (صورتش) تغيير مي کرد . قال أبو بحر البکراوي عن شعبة شک ابن عون وسليمان التيمي يقين. تهذيب التهذيب ج 4، ص 176، ترجمه سليمان بن طرخان التيمي ، رقم 341 ؛ تهذيب الکمال ج 12، ص8 ، ترجمه سليمان بن طرخان التيمي ،أبو المعتمر البصري ، رقم 2531. أبوبحرالبکراوي ازشعبة بن حجاج نقل مي کند که مي گفت: شک سليمان التِيْمي وابن عون بِسان يقين است . وقال عبدالله بن احمد عن أبيه ثقة . تهذيب التهذيب ج 4، ص 176، ترجمه سليمان بن طرخان التيمي ، رقم 341 عبدالله بن احمد بن حنبل از پدرش نقل مي کند که مي گفت : سليمان التيمي فردي مورد وثوق و اعتماد است . قال ابن معين والنسائي ثقة . تهذيب التهذيب ج 4، ص 176، ترجمه سليمان بن طرخان التيمي ، رقم 341؛ تهذيب الکمال ج 12، ص8 ، ترجمه سليمان بن طرخان التيمي ،أبو المعتمر البصري ، رقم 2531. يحيي بن معين و نَسائي نيز او را ثقه و مورد اطمينان مي دانند .
قال العجلى تابعي ثقة فکان من خيار أهل البصرة . معرفة الثقات ج 1، ص 430، ترجمه سليمان بن طرخان التيمي ، رقم 670 ؛ تهذيب التهذيب ج 4، ص 176، ترجمه سليمان بن طرخان التيمي ، رقم 341؛تهذيب الکمال ج 12، ص8 ، ترجمه سليمان بن طرخان التيمي ،أبو المعتمر البصري ، رقم 2531. عِجلي (از علماي رجالي اهل سنت) در مورد او مي گويد : او از طبقه تابعين است و فردي مورد وثوق است و از بهترين افراد (وعلماي) اهل بصره است . محمد بن سعد صاحب کتاب الطبقات الکبري در مورد سليمان التيمي مي گويد : کان ثقة کثير الحديث وکان من العباد المجتهدين وکان يصلي الليل کله يصلي الغداة بوضوء عشاء الآخرة . الطبقات الکبري ـ ابن سعد ـ ج7 ، ص 188، ترجمه سليمان التيمي ، رقم 3198، چاپ دار الکتب العلمية ـ بيروت . او فردي مورد وثوق است ، احاديث بسيار زيادي نقل کرده است و از عابدين و مجتهدين بود ، تمامي شب را به نماز خواندن مي گذراند و نماز صبحش را با وضوي نماز عشاء شب گذشته اش مي خواند . قال الثوري حفاظ البصرة ثلاثة فذکره فيهم . تهذيب التهذيب ج 4، ص 176، ترجمه سليمان بن طرخان التيمي ، رقم 341 و تهذيب الکمال ج 12، ص9 ، ترجمه سليمان بن طرخان التيمي ،أبو المعتمر البصري ، رقم 2531و الجرح والتعديل: ج4 ، ص 124، ترجمة سليمان التيمي ، رقم 539 .
از سفيان الثوري نقل مي کنند که مي گفت : حفاظ (حديث) در بصره سه نفرند ، و سليمان التيمي را يکي از آن افراد مي دانست . قال ابن المديني عن يحيى ما جلست إلى رجل اخوف لله منه . تهذيب التهذيب ج 4، ص 176، ترجمه سليمان بن طرخان التيمي ، رقم 341 و تهذيب الکمال ج 12، ص9 ، ترجمه سليمان بن طرخان التيمي ، أبو المعتمر البصري ، رقم 2531. علي بن المديني از يحيى (بن سعيد قطان) نقل مي کند که مي گفت : درکنار هيچ مردي خداترس تر از سليمان التيمي ننشستم . ( کنايه از اينکه سليمان التيمي بسيار خداترس بود و من خداترس تر از او نديدم ) . قال محمد بن علي الوراق عن أحمد بن حنبل کان يحيى بن سعيد يثني على التيمي وکان عنده عن أنس أربعة عشر حديثا ولم يکن يذکر اخباره. تهذيب التهذيب ج 4، ص 176، ترجمه سليمان بن طرخان التيمي ، رقم 341؛تهذيب الکمال ج 12، ص11 ، ترجمه سليمان بن طرخان التيمي ،أبو المعتمر البصري ، رقم 2531. محمد بن علي الوراق از أحمد بن حنبل نقل مي کند که مي گفت : يحيى بن سعيد (قطان) سليمان التيمي را مدح و ثناء مي کرد و مي گفت ، 14 روايت از انس بن مالک نزد سليمان بود (يعني 14 روايت بدون واسطه از انس نقل مي نمود) ولي روايات او را (يحيي) ذکر نکرد .
ابن حبان در کتاب الثقات مي گويد : کان من عباد أهل البصرة وصالحيهم ثقة واتقانا وحفظا وسنة . الثقات ج4، ص 300، ترجمه سليمان بن طرخان و تهذيب التهذيب ج 4، ص 177، ترجمه سليمان بن طرخان التيمي ، رقم 341 . سليمان التِيْمي از عابدين و صالحين بصره بود او فردي مورد وثوق و دقيق و متقن بود و از حفاظ حديث و از کساني بود که بسيار به سنت اهميت مي داد .
عبدالله بن عون : برخي اشکال کردهاند که روايت در اين جا مقطوع است ؛ چرا که وي از صحابه روايتي نقل نکرده است ؛ در حالي که صفدي ،از علماي بزرگ اهل سنت در مورد ابن عون مي گويد : کان يمکنه السماع من طائفةٍ من الصحابة . الوافي بالوفيات ج 17، ص 390، ذيل ترجمه الحافظ المُزَني عبدالله بن عون بن أرطبان أبوعون المزني ، رقم 320. حتي رواياتي وجود دارد که حکايت از صحابي بودن اين شخص دارد ؛ چنانچه ابن سعد در الطبقات الکبري نقل مي کند : أخبرنا بکار بن محمد قال : کان بن عون يتمنى أن يرى النبي ، صلى الله عليه وسلم ، فلم يره إلا قبل وفاته بيسير فسر بذلک سرورا شديدا ... الطبقات الکبري ج7 ، ص 198، ذيل ترجمه عبدالله بن عون بن أرطبان ، رقم : 3232 ، چاپ دارالکتب العلمية (بيروت - لبنان) ابن عون خيلي دوست داشت پيامبر اکرم صلي الله عليه (وآله) و سلم ، (بالاخره اين توفيق نصيب او شد و) مدت کوتاهي قبل از وفات حضرت توانست حضرت را ببيند و بخاطر اين ديدار بسيار خوشحال بود... حتي اگر فرض کنيم که ابن عون تابعي باشد ، باز هم ضرري به اين روايت نمي زند ؛ چرا که پدر علم رجال اهل سنت ، شعبه بن حجاج در باره وي مي گويد : شک ابن عون أحب إلي من يقين غيره . مقدمة الجرح والتعديل: 145. شک ابن عون براي من از يقين ديگران بهتر و قابل قبول تر است .
و علي بن مديني از علماي بزرگ رجال اهل سنت مي گويد : قال علي بن المديني: جمع لابن عون من الاسناد ما لم يجمع لاحد من أصحابه. سمع بالمدينة من القاسم وسالم، وبالبصرة من الحسن وابن سيرين، وبالکوفة من الشعبي وإبراهيم، وبمکة من عطاء ومجاهد، وبالشام من رجاء بن حيوة ومکحول. به قدري روايات مسند نزد ابن عون وجود دارد که نزد هيچ کدام از اصحابش وجود ندارد . اساتيد او در مدينه قاسم و سالم ، در بصره حسن (بصري) و ابن سيرين ، در کوفه ( عامر) شعبي و ابراهيم ، در مکه عطاء و مجاهد ، و در شام رجاء بن حيوة و مکحول بودند .
و نيز مزي در تهذيب اکمال مينويسد : قال علي: وهذا قبل أن يحدث ابن عون، ولو کان ابن عون قد حدث ما قدم عليه عندي أحدا. تهذيب الکمال ج 15 ، ص 397 ، ذيل ترجمه عبدالله بن عون بن أرطبان ، رقم : 3469. قبل از اينکه ابن عون بر کرسي تدريس حديث بنشيند علي بن مديني مي گفت : اگر ابن عون حديث بگويد هيچ کس را بر او مقدم نمي کنم . قال إسماعيل بن عمرو البجلي، عن سفيان الثوري: ما رأيت أربعة اجتمعوا في مصر مثل أربعة اجتمعوا بالبصرة: أيوب، ويونس وسليمان التيمي، وعبد الله بن عون. تهذيب الکمال ج 15 ، ص 398 ، ذيل ترجمه عبدالله بن عون بن أرطبان ، رقم : 3469. إسماعيل بن عمرو البجلي به نقل از سفيان الثوري مي گويد : من آن چهار نفري را که در مصر جمع شده اند ، ( در علم و فضل ) مانند اين چهار نفري که در بصره اند نديدم ( يعني آن چهار نفر با اينها در فضيلت و برتري علمي قابل قياس نيستند) .
وقال محمد بن سلام الجمحي: سمعت وهيبا يقول: دار أمر البصرة على أربعة، فذکر هؤلاء. وقال أحمد بن عبدالله العجلي : أهل البصرة يفخرون بأربعة، فذکرهم. معرفة الثقات ج 2 ، ص 50 ، ذيل ترجمه عبدالله بن أرطبان ، رقم 934، چاپ : المکتبة الدار- المدينة المنورة . أحمد بن عبدالله العجلي : اهل بصره به چهار نفر افتخار مي کنند ، سپس نام اين چهار نفر را ذکر نمود . وقال الاصمعي، عن شعبة: ما رأيت أحدا بالکوفة إلا وهؤلاء الاربعة أفضل منه ، فذکرهم . تهذيب الکمال ج 15 ، ص 398 ، ذيل ترجمه عبدالله بن عون بن أرطبان ، رقم : 3469.
اصمعي به نقل از شعبه مي گويد : هيچ کسي را در کوفه نديدم مگر اينکه اين چهار نفر از آنها برتر بودند ، سپس نام اين چهار نفر را ذکر نمود . قال محمد بن أحمد بن البراء: قال علي بن المديني، وذکر هشام بن حسان وخالد الحذاء وعاصم الاحول وسلمة بن علقمة وعبد الله بن عون و أيوب، فقال: ليس في القوم مثل ابن عون و أيوب . الجرح والتعديل: ج5 ، ص131 ، باب العين ، ذيل ترجمه عبدالله بن عون البصري ، رقم : 605. محمد بن أحمد بن البراء مي گويد علي بن المديني در حالي که در مورد هشام بن حسان وخالد الحذاء وعاصم الاحول وسلمة بن علقمة وعبد الله بن عون و أيوب صحبت مي کرد گفت در ميان قوم ( يعني اصحاب حديث در نزد ما ) فردي مانند ابن عون و ايوب يافت نمي شود . وقال أبو داود الطيالسي ، عن شعبة: ما رأيت مثل أيوب ويونس وابن عون . الجرح والتعديل: ج5 ، ص133، باب الالف ، ذيل ترجمه أيوب بن أبي تميمة ، رقم : 4 ؛ الجرح والتعديل: ج5 ، باب العين ، ص 145. أبو داود الطيالسي به نقل از شعبة مي گويد : شعبه گفت تاکنون مثل أيوب ويونس وابن عون نديده ام .
قال حفص بن عمرو الربالي ، عن معاذ بن معاذ: سمعت هشام بن حسان يقول: حدثني من لم تر عيناي مثله - فقلت في نفسي: اليوم يستبين فضل الحسن وابن سيرين - قال: فأشار بيده إلى ابن عون وهو جالس. تهذيب الکمال ج 15 ، ص 399 ، ذيل ترجمه عبدالله بن عون بن أرطبان ، رقم : 3469. حفص بن عمرو الربالي به نقل از معاذ بن معاذ مي گويد : از هشام بن حسان شنيدم که مي گفت : از کسي حديث شنيدم که چشمانم تاکنون مثل او را ( در علم وفضيلت ) نديده بود ، پيش خود گفتم امروز فضائل حسن بصري و ابن سيرين با اين سخن آشکار شد ، ( که ناگهان) هشام بن حسان با دستش به ابن عون که در مجلس حاضر بود اشاره نمود قال الربالي: فذکرته للخليل بن شيبان ، فقال: سمعت عمر بن حبيب يقول: سمعت عثمان البتي يقول: ما رأت عيناي مثل ابن عون. تهذيب الکمال ج 15 ، ص 399 ، ذيل ترجمه عبدالله بن عون بن أرطبان ، رقم : 3469. ربالي گويد : اين حرف را براي خليل بن شيبان نقل کردم ، او نيز گفت از عمر بن حبيب شنيدم مي گفت عثمان البتي مي گفت : چشمانم ( در فضيلت و برتري) فردي مثل ابن عون نديده است.
قال نعيم بن حماد، عن ابن المبارک: ما رأيت أحد ذکر لي قبل أن ألقاه ثم لقيته، إلا وهو على دون ما ذکر لي إلا حيوة، وابن عون، وسفيان، فأما ابن عون: فلوددت أني لزمته حتى أموت أو يموت . تهذيب الکمال ج 15 ، ص 400 ، ذيل ترجمه عبدالله بن عون بن أرطبان ، رقم : 3469. نعيم بن حماد ازعبدالله بن مبارک نقل مي کند : حالات هر کسي را که برايم نقل نمودند بعد از ملاقات با او دريافتم آنقدر هم که مي گفتند اهل فضل نبود ، غير از حيوة وابن عون، وسفيان ،اما ابن عون : ( آنقدر با فضيلت است که ) من دوست دارم آنقدر شاگرد او باشم تا اينکه يا من از دنيا بروم يا او . قال ابن المبارک: ما رأيت أحدا أفضل من ابن عون . تاريخ البخاري الکبير: ج5 ، ص 163 ، ذيل ترجمة عبدالله بن عون بن أرطبان ، رقم : 512. عبدالله ابن مبارک مي گويد : احدي را افضل از ابن عون نديدم .
ابن حبان ميگويد : من سادات أهل زمانه عبادة وفضلا وورعا ونسکا وصلابة في السنة، وشدة على أهل البدع الثقات: ج7 ، ص3. (ابن عون) درميان اهل زمانش از جهت عبادت و فضيلت و دوري از شبهات و سيره و روش و تقيدش به سنت نبوي و مقابله با بدعت گزاران از بزرگان بود (و داراي مقامي بس رفيع بود) . در نتيجه ، همان طوري که ذکر شد ، اولاً برخي از علماي اهل سنت تصريح کردهاند که وي صحابي بوده و در آخرين روزهاي عمر نبي مکرم اسلام وي را ملاقات کرده است در نتيجه در حادثه حمله به خانه صديقه شهيده حضور داشته است و شاهد ماجرا بوده است ؛ ثانياً : بر فرض اين که روايت منقطع و از گفتههاي خود ابن عون باشد ، بازهم براي اثبات ادعاي ما کفايت ميکند ؛ زيرا اعتراف شخصي مثل ابن عون که شک او در نزد علماي اهل سنت همانند يقين است و ... ، خود بهترين دليل براي ما است .
4 . ابن قتيبه دينوري (212-276هـ) : وإن أبا بکر رضي الله عنه تفقد قوما تخلفوا عن بيعته عند علي کرم الله وجهه ، فبعث إليهم عمر ، فجاء فناداهم وهم في دار علي ، فأبوا أن يخرجوا فدعا بالحطب وقال : والذي نفسه عمر بيده . لتخرجن أو لأحرقنها علي من فيها ، فقيل له : يا أبا حفص ، إن فيها فاطمة ؟ فقال : وإن في رواية أن عمر جاء إلى بيت فاطمة في رجال من الأنصار ونفر قليل من المهاجرين . الامامة والسياسة - ابن قتيبة الدينوري ، تحقيق الشيري - ج 1 - ص 30 .
ابي بکر به دنبال عده اي که حاضر نشده بودند با او بيعت کنند بود همان افرادي که نزد علي ( عليه السلام ) تجمع کرده بودند ، لذا عمر را به دنبال آنها فرستاد عمر سر رسيد آنان را صدا کرد، ولى آنها اعتنايى نکرده و از خانه خارج نشدند. عمر هيزم خواست و گفت: و الذى نفس عمربيده لتخرجنّ او لاحرقنّها على من فيها . به همان خدايى که جان عمر در دست اوست، سوگند ياد مى کنم که بيرون بياييد و گرنه خانه را با کسانى که در آن هستند آتش خواهم زد. به عمر گفتند: اى اباحفص! فاطمه(عليها السلام) در اين خانه است. عمر پاسخ داد: باشد!!
در روايت ديگري آمده است : عمر با عده زيادي از انصار و افراد کمي از مهاجرين درب خانه حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها آمده بود . «ابن قتيبه» مى افزايد: ... فاطمه(عليها السلام) چون صداى آن ها را شنيد ، با صداى بلند ندا کرد: يا ابت يا رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) ماذا لقينا بعدک من ابن الخطاب و ابن ابى قحافه ... . الامامة و السياسة، ابن قتيبه، ج1، ص 30 . اى پدر! اى رسول الله(صلى الله عليه وآله وسلم)! ما پس از تو چه (ظلمها) که از (عمر) بن خطاب و (ابوبکر) ابن ابى قحافه ديديم... انتساب کتاب الإمامة والسياسة به ابن قتيبه : برخي از وهابيون ، در انتساب کتاب الإمامة والسياسة به ابن قتيبه اشکال ميکنند و از اين طريق ميخواهند رواياتي را که وي در کتابش آورده و حقايقي را که آشکار کرده است ، از اعتبار بيندازند . که در جواب ميگوييم :
اولاً : اين کتاب بارها با نام مؤلف آن «ابن قتيبه دينورى» در مصر و ساير کشورها چاپ شده و حتي چندين نسخه خطى از اين کتاب در سراسر دنيا ؛ از جمله در کتابخانه هاى مصر ، پاريس ، لندن ، ترکيه و هند موجود است ؛ ثانياً : بسيارى از علماى اهل سنت ؛ حتي از علماء و بزرگان معاصر آنها ، به تأليف اين کتاب و صحت انتساب آن به ابن قتيبه تصريح داشته و در نقل روايات تاريخى به آن استناد کرده اند . ما به جهت اختصار به اسامي چند تن از بزرگان اهل سنت اشاره ميکنيم :
1. ابن حجر هيثمى در کتاب تطهير الجنان و اللسان . تطهير الجنان و اللسان ، ابن حجر هيثمى ، ص72 . 2 . ابن عربى متوفاى 543 هـ در کتاب «العواصم من القواصم» ضمن نقل مطالبى از اين کتاب به صحت انتساب آن به «ابن قتيبه» تصريح دارد. العواصم من القواصم، ابن عربى، ص248. 3 . نجم الدين عمر بن محمد مکى مشهور به «ابن فهد» در کتاب «اتحاف الورى باخبار ام القرى» در ذکر حوادث سال 93 هـ مى نويسد : و قال ابومحمد عبدالله بن مسلم ابن قتيبة في کتاب الامامة و السياسة...» اتحاف الورى باخبار ام القرى، ابن فهد، حوادث سال 93 ه .ق . و سپس حکايت دستگيرى «سعيدبن جبير» را به نقل از آن کتاب ذکر مى کند . 4 . قاضى ابوعبدالله تنوزى معروف به «ابن شباط» در کتاب «الصلة السمطيه» . الصلة السمطيه، ابن شباط، فصل دوم، باب 34 . 5 . تقى الدين فاسى مکى در کتاب «العقد الثمين» . العقد الثمين ، تقى الدين فاسى مکى ، ج6 ، ص72. 6 . شاه سلامة الله در کتاب «معرکة آراء» . معرکة الآراء ، شاه سلامة الله ، ص126 . 7 . جرجى زيدان در کتاب «تاريخ آداب اللغة العربية» مى نويسد : الامامة و السياسة، هو تاريخ الخلافة و شروطها بالنظر الى طلابها من وفاة النبى الى عهد الامين و المأمون، طبع بمصر سنة 1900 و منه نسخ خطية في مکتبات باريس و لندن . تاريخ آداب اللغة العربية، جرجى زيدان، ج2، ص171. 8 . فريد وجدى در کتاب «دايرة المعارف القرن العشرين» مى نويسد: اورد العلامة الدينورى في کتابه الامامة و السياسة... دايرة المعارف القرن العشرين، فريد وجدى، ج2، ص754. و باز در جايى ديگر مى نويسد : ... کتاب الامامة و السياسة لابى محمد عبدالله بن مسلم الدينورى المتوفى سنة 270 ه . همان ، ص749 .
ثالثاً : عده اى از بزرگان اهل سنت عليرغم قبول صحت انتساب اين کتاب به « ابن قتيبه » و تأييد حقايق تلخ و ناگوارى که در آن از تاريخ صدر اسلام نقل شده ، بر او ايراد گرفته اند که چرا وى به وظيفه پرده پوشى و سانسور حقايق و تحريف تاريخ عمل نکرده است ! آن ها اظهار داشته اند که او نيز همچون ديگران مى بايست از نقل اين حقايق خوددارى مى کرد !!
ابن عربى در کتاب العواصم من القواصم اظهار مى دارد : و من اشد شيئ على الناس جاهل عاقل او مبتدع محتال. فاما الجاهل فهو ابن قتيبة فلم يبق و لم يذر للصحابة رسماً في کتاب الامامة و السياسة ان صحّ عنه جميع ما فيه . العواصم من القواصم ، ابن عربى ، ص248 .
از سخت ترين و ناگوارترين امور در جامعه ، يکى انديشمند ناآگاه و ديگرى بدعت گذار حيله گر است ؛ اما انديشمند ناآگاه همچون ابن قتيبه است که در کتاب «الامامة و السياسة» رسم [پرده پوشى ] را در مورد صحابه مراعات نکرده ؛ البته اگر نسبت همه کتاب به او صحيح باشد ( و از پسرش نباشد ، که در اين صورت اشکال بر پسر او وارد است ، زيرا بسياري از روايات از پسر او نقل شده است ) . البته روايت پسر او از او اشکالي ندارد ، زيرا در کتاب احمد بن حنبل بيشتر روايات را پسر او از وي نقل مي کند .
شايان ذکر است که اهل سنت معتقدند بر مورخان و محدثان واجب است تا در هنگام مواجهه با اخبار مربوط به رفتارهاى سوء صحابه سکوت ، کتمان و پرده پوشى کنند . ابن حجر هيثمي مينويسد : صرح ائمتنا و غيرهم في الاصول بأنه يجب الامساک عمّا شجر بين الصحابة. پيشوايان ما و ديگر فِرَق تصريح دارند که بر همگان واجب است تا از نقل مشاجرات و درگيري هاى ميان صحابه اجتناب کنند . وقتى خوددارى از نقل مشاجرات صحابه واجب باشد ، اجتناب از نقل ظلم ها و تعديات و صدماتى که به حضرت على ، صديقه شهيده و ساير اهل بيت (عليهم السلام) روا داشته اند در نزد آن ها به طريق اولى واجب است .
ابن حجر هيثمى سپس در مورد «ابن قتيبه» و کتابش اظهار مى دارد : ... مع تأليف صدرت من بعض المحدثين کابن قتيبه مع جلالته القاضيه بأنه کان ينبغى له ان لايذکر تلک الظواهر، فإن أبى الاّ أن يذکرها فليبين جريانها على قواعد اهل السنة... الصواعق المحرقة ، ص93 .
نظر به کتاب هايى که بعضى از محدثان والامقام همانند ابن قتيبه [در حوادث صدر اسلام ] نوشته اند ، شايسته اين بود که وى از ذکر جزييات حوادث اجتناب مى نمود ، و چنانچه ناچار از نقل آن ها بوده ، مى بايست جريان اين حوادث را مطابق قواعد اهل سنت تعديل و تبيين مى نمود. ابن حجر ، حتى سکوت و اجتناب را هم کافى نمى داند ؛ بلکه توصيه به «تحريف» و «تعديل» حوادث تاريخى مى کند! آيا شما از اين پيشنهاد و توصيه «ابن حجر» چيزى جز «جواز تحريف تاريخ» استنباط مى کنيد ؟
5 . محمد بن جرير طبري (310هـ) : عن زياد بن کليب قال: أتى عمر بن الخطاب منزل علىّ وفيه طلحة والزبير ورجال من المهاجرين فقال: واللّه لأحرقنّ عليکم أو لتخرجنّ إلى البيعة»، فخرج عليه الزبير مصلتاً بالسيف فعثر فسقط السيف من يده فوثبوا عليه فأخذوه. تاريخ الطبرى ، ج2 ، ص443. عمر بن خطاب به خانه على آمد در حالى که گروهى از مهاجران در آنجا گرد آمده بودند. وى رو به آنان کرد و گفت: به خدا سوگند خانه را به آتش مى کشم مگر اينکه براى بيعت بيرون بياييد. زبير از خانه بيرون آمد در حالى که شمشير کشيده بود، ناگهان پاى او لغزيد و شمشير از دستش افتاد، در اين موقع ديگران بر او هجوم آوردند و شمشير را از دست او گرفتند.
بررسي سند روايت : طبري ، روايت را با اين سند نقل مي کند : حدثنا ابن حميد ، قال : حدثنا جرير ،عن مغيرة ، عن زياد بن کليب . حميد بن محمد : مزي در تهذيب الکمال در ترجمه وي مينويسد : و قال عبد الله بن أحمد بن حنبل : سمعت أبى يقول : لا يزال بالرى علم ما دام محمد بن حميد حيا . عبدالله فرزند احمد بن حنبل مي گويد: از پدرم شنيدم که مي گفت : تا زماني که محمد بن حميد زنده بود ، علم در ري باقي بود . قال عبد الله : حيث قدم علينا محمد بن حميد کان أبى بالعسکر فلما خرج قدم أبى و جعل أصحابه يسألونه عن ابن حميد ، فقال لى : مالهؤلاء يسألونى عن ابن حميد . قلت : قدم ها هنا فحدثهم بأحاديث لا يعرفونها . قال لى : کتبت عنه ؟ قلت : نعم کتبت عنه جزءا . قال : اعرض على ، فعرضتها عليه ، فقال : أما حديثه عن ابن المبارک و جرير فهو صحيح ، و أما حديثه عن أهل الرى فهو أعلم .
ونيز مي گويد : وقتي که محمد بن حميد به نزد ما آمد ، پدرم در لشکرگاه بود ؛ و وقتي که او رفت پدرم به شهر بازگشت ؛ پس شاگردان او در مورد ابن حميد از او سوال کردند ؛ پدرم به من گفت : چه شده است که ايشان در مورد ابن حميد از من سوال مي کنند ؟ گفتم : به اينجا آمده بود و براي ايشان رواياتي نقل کرد که ايشان تاکنون نشنيده بودند ؛ پدرم گفت : از او چيزي نوشته اي ؟ پاسخ دادم : آري ؛ يک دفتر از او روايت نوشته ام ؛ گفت : بياور تا آن را ببينم ؛ و وقتي ديد گفت : روايت او از ابن مبارک و جرير صحيح است ؛ و اما روايت او از اهل ري ، خود او دانا تر است ( من در اين زمينه اطلاعي ندارم)
و قال أبو قريش محمد بن جمعة بن خلف الحافظ : قلت لمحمد بن يحيى الذهلى : ما تقول فى محمد بن حميد ؟ قال : ألا ترانى هو ذا أحدث عنه . ... به محمد بن يحيي ذهلي گفتم : نظر تو در مورد ابن حميد چيست ؟ پاسخ داد : آيا نديده اي که من از او روايت مي کنم ؟ قال : و کنت فى مجلس أبى بکر الصاغانى محمد بن إسحاق ، فقال : حدثنا محمد بن حميد . فقلت : تحدث عن ابن حميد ؟ فقال : و ما لى لا أحدث عنه و قد حدث عنه أحمد بن حنبل و يحيى بن معين . ... در مجلس ابو بکر صاغاني محمد بن اسحاق بودم ؛ پس گفت : محمد بن حميد براي ما روايت کرد که ...؛ به او گفتم از ابن حميد روايت مي کني ؟ گفت : چه ايرادي دارد وقتي احمد بن حنبل و يحيي بن معين از او روايت نقل کرده اند ؟ و قال أبو بکر بن أبى خيثمة : سئل يحيى بن معين عن محمد بن حميد الرازى فقال : ثقة . ليس به بأس ، رازى کيس . ... از يحيي بن معين در مورد او سوال شد ؛ در پاسخ گفت : مورد اطمينان است و ايرادي در او نيست ، زيرک و از اهل ري است . و قال أبو العباس بن سعيد : سمعت جعفر بن أبى عثمان الطيالسى يقول : ابن حميد ثقة ، کتب عنه يحيى و روى عنه من يقول فيه هو أکبر منهم . تهذيب الکمال ، ج25 ، ص100 . ... از جعفر بن عثمان طيالسي شنيدم که مي گفت : ابن حميد مورد اطمينان است ؛ يحيي از او روايت کرده است و کسي از او روايت کرده است که از مشهور است از همه ايشان ( روات ) بزرگتر است ( احمد بن حنبل) .
جرير بن عبد الحميد بن قرط الضبي : وي از راويان صحيح بخاري و مسلم است و در وثاقت وي شک و شبههاي نيست . مزي در تهذيب الکمال در ترجمه وي مينويسد : و قال محمد بن سعد : کان ثقة کثير العلم ، يرحل إليه . و قال محمد بن عبد الله بن عمار الموصلى : حجة کانت کتبه صحاحا . تهذيب الکمال ، ج4 ، ص544 . محمد بن سعد : او مورد اطمينان و داراي علم زيادي بود که مردم به سوي او سفر مي کردند . ... او حجت بود و همه کتاب هايش صحيح .
مغيرة بن مقسم ضبي : وي نيز از راويان بخاري و مسلم است . مزي در تهذيب الکمال در باره وي ميگويد : عن أبى بکر بن عياش : ما رأيت أحدا أفقه من مغيرة ، فلزمته . و قال أحمد بن سعد بن أبى مريم ، عن يحيى بن معين : ثقة ، مأمون . قال عبد الرحمن بن أبى حاتم : سألت أبى ، فقلت : مغيرة عن الشعبى أحب إليک أم ابن شبرمة عن الشعبى ؟ فقال : جميعا ثقتان . و قال النسائى : مغيرة ثقة . تهذيب الکمال ، ج28 ، ص400 . ابو بکر عياش : کسي را داناتر از مغيره نديدم که بخواهم با او همراه شوم . يحيي بن معين : او مورد اطمينان و امين است . ابن ابي حاتم : از پدرم سوال کردم که آيا روايت مغيره از شعبي براي تو دوست داشتني تر است يا روايت شبرمه از شعبي ؟ گفت : هر دو مورد اطمينانند. نسايي : مغيره مورد اطمينان است.
زياد بن کليب : وي نيز از راويان صحيح مسلم ، ترمذي و ... است . مزي در تهذيب الکمال در ترجمه وي مي گويد : قال أحمد بن عبد الله العجلى : کان ثقة فى الحديث ، قديم الموت . و قال النسائى : ثقة . و قال ابن حبان : کان من الحفاظ المتقنين ، مات سنة تسع عشرة و مئة . تهذيب الکمال ، ج9 ، ص506 . عجلي : او در روايت مورد اطمينان بود ولي زود از دنيا رفت . نسايي : او مورد اطمينان است . ابن حبان : او از حافظان ثابت قدم بود ، در سال 109 از دنيا رفت .
6 . مسعودي شافعي (345هـ) : فهجموا عليه وأحرقوا بابه ، واستخرجواه منه کرهاً ، وضغطوا سيّدة النساء بالباب حتّى أسقطت محسناً . اثبات الوصية ، ص143. به او هجوم آورده و درب خانه او را آتش زدند و او را به زور از آن بيرون آوردند و سرور زنان را با در چنان فشار دادند که سبب سقط محسن گرديد . تقي الدين سبکي در کتاب الطبقات الشافعية نام او را در زمره علماي شافعي مذهب مي آورد ؛ از اين رو ،اشکال شيعه بودن وي مردود است . الطبقات الشافعية ج3 ، ص 456 و 457 ، رقم 225، چاپ دار احياء الکتب العربية .
7 . ابن عبد ربّه (463هـ) : ابن عبد ربّه در العقد الفريد مينويسد : الذين تخلّفوا عن بيعة أبي بکر: علىّ والعباس، والزبير، وسعد بن عبادة، فأمّا على والعباس والزبير فقعدوا فى بيت فاطمة حتّى بعث اليهم أبو بکر عمر بن الخطاب ليخرجوا من بيت فاطمة وقال له: إن أبوا فقاتلهم . فأقبل عمر بقبس من نار على أن يضرم عليهم الدار فلقيته فاطمة فقالت: يابن الخطاب ! أجئت لتحرق دارنا ؟ قال : نعم أو تدخلوا فيما دخلت فيه الأمة فخرج علي حتى دخل على أبي بکر . العقد الفريد، ابن عبدربه، ج3، ص 63 طبع مصر .
ابوبکر به عمر بن خطاب مأموريت داد که برود و آنان را از خانه بيرون بياورد و به وى گفت: چنانچه مقاومت کردند و از بيرون آمدن خوددارى کردند، با آنان جنگ کن. عمر با شعله آتشى که همراه داشت و آن را به قصد آتش زدن خانه فاطمه(عليها السلام)برداشته بود، به سوى آنها حرکت کرد. فاطمه(عليها السلام)گفت: يابن الخطاب اجيت لتحرق دارنا؟ اى پسرخطاب! آتش آورده اى خانه مرا بسوزانى؟ گفت: بلى، مگر اين که به آنچه امت در آن داخل شده اند (بيعت با ابوبکر) شما هم داخل شويد ... .
8 . ابن عبد البر قرطبي (368 -463هـ) : ابن عبدالبر قرطبى مي گويد : فقالت لهم: إن عمر قد جاءني وحلف لئن عدتم ليفعلن وايم الله ليفين بها الاستيعاب، ابن عبدالبر قرطبى، ج3، ص975 ؛ المصنف، ابن ابى شيبه، ج8، ص572 . پس فاطمه به ايشان گفت : عمر به نزد من آمد و قسم خورد که اگر دوباره به اينجا آمديد قسم به خداوند که چنين و چنان مي کنم . و قسم به خدا که وي چنين خواهد کرد .
9 . مقاتل بن عطية (505هـ) : ان ابابکر بعد ما اخذ البيعة لنفسه من الناس بالارحاب و السيف و القوة ارسل عمر، و قنفذاً و جماعة الى دار على و فاطمه(عليهما السلام) و جمع عمر الحطب على دار فاطمة(عليها السلام) و احرق باب الدار . الامامة و الخلافة، مقاتل بن عطيه ، ص160 و 161 که با مقدّمه اى از دکتر حامد داود استاد دانشگاه عين الشمس قاهره به چاپ رسيده، چاپ بيروت، مؤسّسة البلاغ . هنگامى که ابوبکر از مردم با تهديد و شمشير و زور بيعت گرفت ، عمر ، قنفذ و جماعتى را به سوى خانه على و فاطمه (عليها السلام) فرستاد ، و عمر هيزم جمع کرد و درِ خانه را آتش زد ... .
10 . شهرستاني (548هـ) : فقال أي النظام إن عمر ضرب بطن فاطمة يوم البيعة حتى ألقت الجنين من بطنها وکان يصيح أحرقوا دارها بمن فيها وما کان في الدار غير علي ، وفاطمة ، والحسن ، والحسين ، انتهى وفي ذيل الصفحة زيادة هذه الکلمة ( ألقت المحسن من بطنها ) . الملل والنحل للشهرستاني المتوفى سنة 548 ، ص 83 . نظام گفته است که عمر در روز بيعت به شکم فاطمه ( عليها السلام) ضربه زد که منجر به سقط شدن نوزاد وي از شکمش شد . و فرياد مي زد اين خانه را با هر که در آن است به آتش بکشيد ؛ و در خانه به جز علي و فاطمه و حسن و حسين کسي نبود . 11 . ابن أبي الحديد شافعي (655هـ) : عن سلمة بن عبد الرحمان قال: فجاءعمر اليهم فقال: «والذى نفسى بيده لتخرجنّ إلى البيعة أو لأحرقنّ البيت عليکم . شرح نهج البلاغه ، ج1 ، ص164 . عمر به نزد ايشان آمد و گفت : قسم به کسي که جانم در دست اوست يا براي بيعت بيرون مي آييد و يا خانه را بر سر شما به آتش مي کشم .
در ملحقات وفيات الاعيان در باره مذهب ابن أبي الحديد اين چنين آمده است : 283 - عز الدين ابن أبي الحديد : وقال ( ابن الشعار ) : عبد الحميد بن أبي الحديد کاتب فاضل أديب ذو فضل غزير وأدب وافر وذکاء باهر، خدم في عدة أعمال سواداً وحضرة، آخرها کتابة ديوان الزمام. تأدب على الشيخ أبي البقاءالعکبري ثم على أبي الخيرمصدق ابن شبيب الواسطي، واشتغل بفقه الإمام الشافعي وقرأعلم الأصول، وکان أبوه يتقلد قضاء المدائن، وله کتاب العبقري الحسان في علم الکلام والمنطق والطبيعي والأصول والتاريخ والشعر؛ وراجع صفحات متفرقة من الحوادث الجامعة. وفيات الأعيان ج 7 ، ص 342 ،باب مزيد البيان في تخريج التراجم العارضة و التعريف ببعض الأعلام ، رقم 283 . ... او از کساني بود که به فقه امام شافعي مشغول بود ....
محمد بن شاکر کُتبي در فوات الوفيات اينگونه مي گويد : عز الدين ابن أبي الحديد :عبد الحميد بن هبة الله بن محمد بن محمد بن أبي الحديد، عز الدين المدائني المعتزلي الفقيه الشاعر....ومن تصانيفه ..... وشرح نهج البلاغة في عشرين مجلد . در حاشيه رقم 1 مي گويد : وقال فيه ابن الشعار: ((خدم في عدة أعمال سواداص وحضرة آخرها کتابة ديوان الزمام، تأدب على الشيخ أبي البقاء العکبري ثم على أبي الخير مصدق ابن شبيب الواسطي، واشتغل بفقه الإمام الشافعي وقرأ الأصول ، وکان أبوه يتقلد قضاء المدائن)) فوات الوفيات ج2، ص 259، ذيل ترجمه عز الدين ابن أبي الحديد .
12 . ابن تيميه حراني (728هـ) : وي بعد از نقل سخن علامه حلي رضوان الله تعالي که گفته بود : وهذا يدل على إقدامه علي بيت فاطمة عند اجتماع أمير المؤمنين والزبير وغيرهما فيه . و اين (شواهد گذشته) دلالت دارد که هنگامي که امير مومنان و زبير و غير او در خانه فاطمه گرد آمدند ، او ( عمر ) بر اين خانه هجوم آورد . عمل خليفه اول را در هجوم به خانه صديق طاهره سلام الله عليها ، اين گونه توجيه ميکند : وغاية ما يقال إنه کبس البيت لينظر هل فيه شيء من مال الله الذي يقسمه وأن يعطيه لمستحقه ... منهاج السنة ، ج4 ، ص220 . نهايت جوابي که داده مي شود آن است که عمر به زور وارد خانه شد تا ببيند آيا چيزي از بيت المال دراين خانه است تا آن را گرفته و بين مستحقان قسمت کند !!! . بايد از ابن تيميه و طرفدارانش سؤال کرد که چگونه ميشود که در خانه سرور زنان اهل بهشت ، مالي باشد که آن حضرت از تقسيم آن در بين مستحقانش خودداري کرده باشد ؟! آيا اين توهين صريح به دختر رسول خدا (صلي الله عليه وآله) نيست ؟
13 . ابي الفداء (732هـ) : وي در تاريخش مينويسد : ثم إن أبا بکر بعث عمر بن الخطاب إلى علي ومن معه ليخرجهم من بيت فاطمة رضي الله عنها وقال إن أبوا فقاتلهم فأقبل عمر بشئ من نار على أن يضرم الدار فلقيته فاطمة رضي الله عنها وقالت إلى أين يا بن الخطاب أجئت لتحرق دارنا قال نعم أو تدخلوا فيما دخل فيه الأمة فخرج حتى أتى أبا بکر فبايعه . وکذا نقله القاضي جمال الدين بن واصل وأسنده إلي ابن عبد ربّه المغربي . تاريخ ابوالفداء، ج1، ص156 طبع مصر بالمطبعة الحسينية .
ابو بکر عمر را به نزد علي و همراهيان وي فرستاد تا ايشان را از خانه فاطمه بيرون آورد ؛ و گفت اگر ممانعت کردند پس با ايشان جنگ بنما . پس عمر با مقداري آتش به سمت ايشان آمد تا خانه را به آتش بکشد . پس فاطمه عليها السلام او را ديد و گفت به کجا مي روي اي فرزند خطاب . آيا آمده اي که خانه ما را به آتش بکشي؟ گفت آري مگر اينکه همان کاري را بنماييد که مردم کردند . پس علي بيرون آمده به نزد ابا بکر رفت پس با وي بيعت نمود.
14 . صفدي (764هـ) : انّ عمر ضرب بطن فاطمة يوم البيعة حتّى ألقت المحسن من بطنها. الوافى بالوفيات ، ج5 ، ص347 . عمر در روز بيعت به شکم فاطمه ضربه اي زد که منجر به سقط شدن محسن از شکمش شد .
15 . ابن حجر عسقلاني (852هـ) و شمس الدين ذهبي (748هـ ): ابن حجر عسقلاني در لسان الميزان و ذهبي در ميزان الإعتدال مينويسند : إنّ عمر رفس فاطمة حتّى أسقطت بمحسن. لسان الميزان ، ج1 ، ص268. عمر به فاطمه لگد زد که سبب سقط محسن گرديد . البته ابن حجر ، اين روايت را به دليل وجود ابن أبي دارم در سند آن و به بهانه رافضي بودن وي رد ميکند ؛ در حالي ذهبي در سير اعلام النبلاء ، وي را اين گونه معرفي ميکند : 349 - ابن أبي دارم * الامام الحافظ الفاضل ، أبو بکر أحمد بن محمد السري بن يحيى بن السري بن أبي دارم . سير اعلام النبلاء ، ج15 ، ص576 ، رقم 349 ، ترجمه ابن أبي دارم .
ذهبي در جاي ديگر مي نويسد : کان موصوفا بالحفظ والمعرفة إلا أنه يترفض . سير اعلام النبلاء ، ج15 ، ص577 ، رقم 349 ، ترجمه ابن أبي دارم .
ذهبي در جاي ديگر مي گويد : وقال محمد بن حماد الحافظ ، کان مستقيم الامر عامة دهره . سير اعلام النبلاء ، ج15 ، ص 578 ، رقم 349 ، ترجمه ابن أبي دارم . ذهبي در ميزان الإعتدال مي گويد : وقال محمد بن أحمد بن حماد الکوفي الحافظ - بعد أن أرخ موته : کان مستقيم الامر عامة دهره . ميزان الإعتدال ج1 ، ص 139 ، رقم 552 ، ترجمه أحمد بن محمد بن السرى بن يحيى بن أبي دارم المحدث . أبو بکر الکوفي ؛ لسان الميزان ـ ابن حجر عسقلاني ، رقم 824 ، ترجمه احمد بن محمد بن السرى بن يحيى بن أبي دارم المحدث أبو بکر الکوفي .
هر چند که ذهبي نيز در ادامه وي را به همان دليل رافضي بودن و نقل همين روايت و برخي روايات ديگر در مذمت خلفاء مذمت ميکند و حتي به وي اين چنين فحاشي ميکند : شيخ ضال معثر . پيرمردي گمراه و خطا کار!!! اما آيا رافضي بودن يک راوي ميتواند دليل بر عدم وثاقت وي باشد ؟
و آيا به مجرد رافضي بودن مي توان روايت فردي را کنار زد و باطل قلمداد نمود ؟ اگر اينگونه باشد بايد اهل سنت بر تعداد زيادي از روايات صحاح سته خط بطلان بکشند زيرا مؤلفين صحاح سته در موارد بسياري از رافضه حديث نقل نموده اند که به عنوان نمونه به چند مورد اشاره مي کنيم:
1- عبيد الله بن موسي : ذهبي در مورد اين فرد مي گويد : کان معروفا بالرفض . به رافضي بودن معروف بود . سير أعلام النبلاء ج 9 ، ص 556 ، ترجمه عبيد الله بن موسي ، رقم 215 . و در جاي ديگر مي گويد : وحديثه في الکتب الستة . احاديث او در کتب صحاح سته موجود است . سير أعلام النبلاء ج 9 ، ص 555 ، ترجمه عبيد الله بن موسي ، رقم 215 . مزي نويسنده تهذيب الکمال مي گويد تمامي صحاح سته از اين شخص روايت نقل کرده اند .
2- جعفر بن سليمان الضبعي ( علماي اهل سنت ايشان را رافضي و از شيعيان غالي مي دانند ) خطيب بغدادي از يزيد بن زريع نقل مي کند که مي گفت : فان جعفر بن سليمان رافضي . تاريخ بغداد ج5 ، ص 372 ، ذيل ترجمه أحمد بن المقدام بن سليمان بن الأشعث بن أسلم بن سويد بن الأسود بن ربيعة بن سنان أبو الأشعث العجلي البصري ، رقم 2925 . مزي نويسنده تهذيب الکمال مي گويد : بخاري در کتاب الأدب المفرد و بقيه نويسندگان صحاح يعني ( مسلم - أبو داود - الترمذي - النسائي - ابن ماجه ) در کتب صحاحشان از اين شخص روايت نقل کرده اند . تهذيب الکمال ج 5 ، ص 43 ، ترجمه جعفر بن سليمان الضبعي ، رقم 943 .
3- عبد الملک بن أعين الکوفي مزي نويسنده تهذيب الکمال مي گويد تمامي صحاح سته از اين شخص روايت نقل کرده اند . تهذيب الکمال ج 18 ، ص 282 ، ترجمه عبد الملک بن أعين الکوفي ، رقم 3514 . مزي به نقل از سفيان مي گويد : او رافضي است : عن سفيان : حدثنا عبد الملک بن أعين شيعي کان عندنا رافضي صاحب رأي . تهذيب الکمال ج 18 ، ص 283 ، ترجمه عبد الملک بن أعين الکوفي ، رقم 3514 .
قال علي بن المديني : « لو ترکت أهل البصرة لحال القدر ، ولو ترکت أهل الکوفة لذلک الرأي ، يعني التشيع ، خربت الکتب » اگر بصريان را به خاطر قدري بودن و کوفيان را به خاطر نظرشان ( شيعه بودن ) رها کني ، همه کتاب ها را نابود کرده اي . بعد در توضيح سخن علي بن مديني ميگويد : قوله : خربت الکتب ، يعني لذهب الحديث . الکفاية في علم الرواية ، ص157 ، رقم 338 . کتاب ها را نابود کرده اي يعني همه احاديث از بين مي رود . و نيز در جاي ديگر مينويسد : وسئل عن الفضل بن محمد الشعراني ، فقال : صدوق في الرواية إلا أنه کان من الغالين في التشيع ، قيل له : فقد حدثت عنه في الصحيح ، فقال : لأن کتاب أستاذي ملآن من حديث الشيعة يعني مسلم بن الحجاج » . الکفاية في علم الرواية ، ص195 ، رقم 349 .
از او در مورد فضل بن محمد شعراني سوال شد ؛ پس گفت : در روايت راستگوست ، اما اشکالي که دارد اين است که در مورد تشيع زياده روي مي کند ؛ به او گفتند : در صحيح از وي روايت کرده ايد . گفت : کتاب استادم پر از روايات شيعه است ( يعني کتاب صحيح مسلم)!!!
16 . ابو وليد محمد بن شحنه حنفي (817هـ): ثم إن عمر جاء إلى بيت علي ليحرقه على من فيه فلقيته فاطمة ( عليها السلام ) . فقال : ادخلوا فيما دخلت فيه الأمة . روضة المناظر في أخبار الأوائل والأواخر ( هامش الکامل لابن الأثير ) ، ج11 ، ص 113 ( ط الحلبي ، الأفندي سنة 1301 ) . عمر به خانه علي آمد تا آن را با کساني که در آن بودند به آتش بکشد ، پس فاطمه او را ديد ؛ عمر به او گفت : در آن چيزي که همه امت در آن وارد شدند ، وارد شويد ( بيعت با ابو بکر)
17 . محمد حافظ ابراهيم (1287-1351هـ): محمد حافظ ابراهيم ، شاعر مصري که به شاعر نيل شهرت دارد ، ديواني دارد که در ده جلد چاپ شده است . وي در قصيده معروف به «قصيده عمريّة» ، يکي از افتخارات عمر بن خطاب اين دانسته که در خانه علي عليه السلام آمد و گفت : اگر بيرون نياييد و با ابوبکر بيعت نکنيد ، خانه را به آتش ميکشم ولو دختر پيامبر در آن جا باشد . جالب آن است که وي قصيدهاش را در يک جلسه بزرگ قرائت کرد و حضار نه تنها بر او خرده نگرفتند ؛ بلکه تشويق کردند و به وي مدال افتخار نيز دادند . وي در اين قصيده ميگويد : وقولة لعلي قالها عمر أکرم بسامعها أعظم بملقيها حرقت دارک لا أبقي عليک بها إن لم تبايع وبنت المصطفى فيها ما کان غير أبي حفص بقائلها أمام فارس عدنان وحاميها . ديوان محمد حافظ ابراهيم ، ج1 ، ص82 .
و گفتاري که عمر آن را به علي (عليه السلام) گفت به چه شنونده بزرگواري و چه گوينده مهمي ؟! به او گفت : اگر بيعت نکني ، خانهات را به آتش ميکشم و احدي را در آن باقي نميگذارم؛ هر چند دختر پيامبر مصطفي در آن باشد . جز ابو حفص (عمر) کسي جرأت گفتن چنين سخني را در برابر شهسوار عدنان و مدافع وي نداشت .
18 . عمر رضا کحالة (معاصر) : وي اينگونه نقل مي کند : وتفقد أبو بکر قوماً تخلفوا عن بيعته عند علي بن أبي طالب کالعباس، والزبير وسعد بن عبادة فقعدوا في بيت فاطمة، فبعث أبو بکر إليهم عمر بن الخطاب، فجاءهم عمر فناداهم وهم في دار فاطمة، فأبوا أن يخرجوا فدعا بالحطب، وقال: والذي نفس عمر بيده لتخرجن أو لأحرقنّها على من فيها. فقيل له: يا أبا حفص إنّ فيها فاطمة، فقال: وإن.... اعلام النساء : ج 4 ، ص 114.
ابو بکر عمر را به دنبال عده اي که از بيعت با او سرباز زده بودند _ از جمله عباس و زبير و سعد بن عبادة _ و نزد آقا امير المؤ منين علي عليه السلام در خانه حضرت زهرا تحصن کرده بودند فرستاد ، عمر آمد و آنها را صدا زد که بيرون بيايند آنها در خانه بودند و از بيرون آمدن ابا کردند ، عمر هيزم طلب کرد و گفت : قسم به آنکه جان عمر در دست اوست يا بيرون بيائيد و يا اينکه خانه را با اهلش به آتش مي کشم . به گفته شد اي اباحفص (کنيه عمر) در اين خانه فاطمة است ، او گفت اگرچه فاطمه هم باشد ( خانه را به آتش مي کشم ) .
19 . عبد الفتاح عبد المقصود : اين دانشمند خبير و شهير مصري ، داستان دربارِ هجوم به خان? وحي را در دو مورد از کتاب خود آورده است که ما به آنها اشاره ميکنيم : إنّ عمر قال : والذي نفسي بيده ، ليخرجنَّ أو لأخرقنّها علي من فيها ... ! قالت له طائفة خافت الله ورعت الرسول في عقبة : يا أبا حفص ! إن فيها فاطمة ... ! فصاح لا يبالي : و إن ... ! واقترب وقوع الباب ، ثم ضربه واقتحمه ... وبدا له عليّ ... . ورنّ حينذاک صوت الزهراء عند مدخل الدار ... فإن هي إلاّ رنة استغاثة أطلقتها : يا أبت رسول الله ... تستعدي بها الراقد بقربها في رضوان ربّه علي عسف صاحبه ، حتي تبدّل العاتي المدل غير إهابه ، فتبدّد علي الأثر جبروته ، وذاب عنفه وعنفوانه ، و ودّ من خزي لو يخرَّ صعقاً تبتلعه مواطئ قدميه ارتداد هدبه اليه ... . وعند ما نکص الجمع ، وراح يفرّ کنوافر الظباء المفزوعة أمام صيحة الزهراء ، کان عليّ يقلّب عينيه من حسرة وقد غاض حلمه ، وثقل همّه ، وتضبضت أصابع يمينه علي مقبض سيفه کهمّ من غيظه أن تغوض فيه ... . الإمام علي بن أبي طالب ، عبد الفتاح عبد المقصود ، ج4 ، ص274-277 و ج1 ، ص192-193 .
عمر گفت : قسم به کسي که جان عمر در دست او است ، بيرون بياييد و الا خانه را بر سر ساکنانش به آتش ميکشم ! گروهي که از خدا ميترسيدند و حرمت پيامبر را در نسل او نگه ميداشتند ، گفتند : اي أبا حفص ! فاطمه در اين خانه است . و او بي پروا فرياد زد : باشد ! عمر نزديک آمد و در زد ، سپس با مشت و لگد در کوبيد تا به زور وارد شود ، علي (عليه السلام) پيدا شد . صداي ناله زهرا در آستانه خدا بلند شد . آن صدا ، طنين استغاثهاي بود که دختر پيامبر سر داده و ميگفت : پدر ! اي رسول خدا ... ميخواست از دست ظلم يکي از اصحابش او را که در نزديکي وي در رضوان پروردگارش خفته بود ، برگرداند ، تا که سرکش گردن فراز بي پروا را به جاي خود نشاند و جبروتش را زايل سازد و شدّت عمل و سختگيريش را نابود کند و آرزو ميکرد قبل از اين که چشمش به وي بيفتد ، صاعقهاي نازل شده او را در يابد . وقتي جمعيت برگشت و عمر ميخواست همچون آهوان رميده ، از برابر صيحه زهراء فرار کند ، علي از شدت تأثير و حسرت با گلوي بغض گرفته و اندوهي گران ، چشمش را در ميان آنان ميگردانيد و انگشتان خود را بر قبضه شمشير فشار ميداد و ميخواست از شدت خشم در آن فرو رود .
و باز در همان کتاب مينويسد : و هل علي السنة الناس عقال يمنعها أن تروي قصة حطب أمر به ابن خطاب فأحاط بدار فاطمة ، و فيها علي و صحبه ، ليکون عدة الاقناع أو عدة الايقاع ؟.. علي أنّ هذه الأحايث جميعها و معها الخطط المدبرة أو المرتجلة کانت کمثل الزبد ، أسرع إلي ذهاب و معها دفعة إبن الخطاب !.. أقبل الرجل ، محنقاً مندلع الثورة ، علي دار علي و قد ظاهره معاونوه و من جاء بهم فاقتحموها أو شکوا علي الإقتحام . فاذا وجه کوجه رسول الله يبدو بالباب ـ حائلا من حزن ، علي قسماته خطوط آلام و في عينيه لمعات دمع ، و فوق جبينه عبسة غضب فائر و حنق ثائر ... و توقف عمر من خشيته و راحت دفعته شعاعا . توقف خلفه ـ امام الباب ـ صحبه الذين جاء بهم ، إذا رأوا حيالهم صورة الرسول تطالعهم من خلال وجه حبيبته الزهراء . و غضوا الأبصار ، من خزي أو من استحياء ؛ ثم ولت عنهم عزمات القلوب و هم يشهدون فاطمة تتحرک کالخيال ، وئيدا وئيدا ، بخطولت المحزونة الثکلي ، فتقترب من ناحية قبر أبيها ... وشخصت منهم الأنظار و أرهفت الأسماع اليها ، و هي ترفع صوتها الرقيق الحزين النبرات تهتف بمحمد الثلوي بقربها تناديه باکية مرير البکاء : « يا أبت رسول الله ... يا أبت رسول الله ... » فکأنما زلزلت الأرض تحت هذا الجمع الباغي ، من رهبة النداء . و راحت الزهراء و هي تستقبل المثوي الطاهر تستنجد بهذا الغائب الحاضر : « يا أبت يا رسول الله ... ماذا لقينا بعدک من إبن الخطاب ، و إبن أبي قحافة !؟ . فما ترکت کلماتها إلا قلوبا صدعها الحزن ، و عيونا جرت دمعا ، و رجالا ودوا لو استطاعوا أن يشقوا مواطئ أقدامهم ، ليذهبوا في طوايا الثري مغيبين . المجموعةالکاملة الامام على بن ابيطالب، عبدالفتاح عبدالمقصود، ترجمه سيد محمود طالقانى، ج1، ص190 تا 192.
مگر دهان مردم بسته و بر زبانها بند است که قصه هيزمي را که زاده خطاب دستور داده بود که در درب خانه فاطمه جمع کنند بازگو نکنند ؟! آري زاده خطاب دور خانه را که علي و اصحابش در آن بودند محاصره کرد تا بدين وسيله آنان را قانع سازد يا بي محابا بتازند ! همه اين داستان ها با نقشهاي از پيش طرح شده يا ناگهاني پيش آمد . مانند کفي روي موج ظاهر شد و اندکي نپائيد که همراه جوش و خروش عمر از ميان رفت ! ... اين مرد خشمگين و خروشان به سوي خانه علي روي آورد و همه همدستانش دنبال او به راه افتادند و به خانه هجوم آوردند يا نزديک بود هجوم آورند ، ناگهان چهره اي چون چهره رسول خدا ميان در آشکار شد ـ چهره ايکه پرده اندوه آنرا گرفته آثار رنج و مصيبت بر آن آشکار است ، در چشمهايش قطرات اشک مي درخشد و بر پيشانش گرفتگي غضب هويدا بود ... عمر به جاي خود خشک شد و آن جوش و خروشش چون موج از ميان رفت ، همراهانش که دنبالش به راه افتاده بودند پشت سرش در مقابل در بُهت زده ايستادند ، زيرا روي رسول خدا را از خلال روي حبيبه اش زهرا (سلام الله عليها) ديدند ، سرها از شرمندگي و حيا به زير آمد و چشمها پوشيده شد ، ديگر تاب از دلها رفت همين که ديدند فاطمه مانند سايه اي حرکت کرد و با قدمهاي حزن زده لرزان اندک اندک به سوي قبر پدر نزديک شد ... چشمها و گوشها متوجه او گرديد ، ناله اش بلند شد باران اشک مي ريخت و با سوز جگر پي در پي پدرش را صدا مي زد « بابا اي رسول خدا ... اي بابا رسول خدا ! ... » گويا از تکان اين صدا زمين زير پاي آن گروه ستم پيشه به لرزه درآمد ... باز زهرا نزديک تر رفت و به آن تربت پاک روي آورد و همي به آن غايب حاضر استغاثه مي کرد : «بابا اي رسول خدا... پس از تو از دست زاده خطاب وزاده ابي قحافة چه برسر ما آمد!» ديگر دلي نماند که نلرزد و چشمي نماند که اشک نريزد ، آن مردم آرزو مي کردند که زمين شکافته شود و در ميان خود پنهانشان سازد . ترجمه برگرفته شده از کتاب علي بن ابي طالب تاريخ تحليلي نيم قرن اول اسلام ـ ترجمه المجموعة الکاملة الامام على بن ابيطالب، عبدالفتاح عبدالمقصود ـ مترجم سيد محمود طالقانى ، ج 1 ، ص 326 تا 328 ، چاپ سوم ، چاپخانه افست حيدري .
ترجمه کوتاه از عبد الفتاح عبد المقصود : عبدالفتاح عبدالمقصود، از دانشمندان سنى مذهب و نويسندگان برجسته مصر به حساب مى آيد که به هر دو لغت فصيح عربى و زبان عاميانه شعر سروده است. در سال 1912 ميلادى در اسکندريه مصر متولد شد . او تحصيلات دانشگاهى اش را در رشته تاريخ اسلامى در مصر انجام داد . مدتى رييس دفتر معاون رييس جمهورى (حسن ابراهيم) و مدير کتابخانه نخست وزيرى مصر بود و همچنين مؤسس و عضو هيأت تحريريه مجله «الحديث» در اسکندريه شد و در نهايت رييس دفتر نخست وزير مصر (محمد صدقى سليمان) گرديد . همچنين وى از جمله مؤلفين کتابهاى درسى رشته تاريخ و جغرافيا و علوم اجتماعى در مصر بوده است . علاوه بر اين ها وى داراى تأليفات متعددى است که از جمله مى توان کتاب هاى «ابناءنا مع الرسول»، «يوم کيوم عثمان»، «صليبيه الى الأبد»، «الزهراء ام ابيها»، «الامام على بن ابى طالب»، «السقيفة و الخلافة» و... نام برد.
بزرگترين و مهمترين اثر وى همان کتاب «الامام على بن ابيطالب» در 9 جلد مى باشد که آن را در مدت سى سال نگاشته است. در اين کتاب وى با بصيرت و ژرف نگرى خاص ، درهاى نوينى از تحقيق را در تاريخ تحليلى اسلام گشوده و بسيارى از پرده هاى ابهام را از ميان برداشته است. او با شهامتى بزرگ و ستودنى که شايسته هر محقق آزادانديش است ، تاريخ و شخصيت هاى آن را از درون هاله تقديس و تنزيه که جز به بهاى حق پوشى فراهم نشده بيرون آورد و در معرض نقد و تحليل و استنتاج قرار داد ، و در عين پايبندى به مذهب اهل سنت توانست با غلبه بر تعصبات و تعلقات گمراه کننده رايج در طى تحقيق و پژوهش سى ساله اش صادقانه جانب انصاف را رعايت کرده به تحليل علمى تاريخ نيم قرن نخستين اسلامى بپردازد .
او در قسمتى از نامه اش در مورد ترجمه فارسى اين کتاب مى نويسد: اين ترجمه وسيله خيرى براى نزديک ساختن مذاهب اسلامى (شيعه و سنى) به يکديگر خواهد گشت ، چه شيعه برخلاف تصورش خواهد دانست که شخصى سنى مانند من درباره امام على(عليه السلام) در کتاب خود چنين انصافى روا داشته است .
پشيماني ابوبکر در آخرين روزهاي زندگي : معمولاً هر شخصي در آخرين روزهاي زندگيش و هنگامي که احساس ميکند مرگ به او نزديک شده است ، مهمترين سخنان خود را گفته و اساسيترين سفارشها را ميکند . ابن أبي قحافه نيز در آخرين روزهاي عمرش ، سخناني گفته است که شنيدن آنها واقعيتهاي بسياري را آشکار ميکند ؛ هر چند که او حتي در اين جا نيز از گفتن تمام حقايق خودداري کرده است ؛ اما همين اندازهاش نيز براي اثبات بسياري از مسائل کفايت ميکند . وي در آخرين روزهاي عمرش ، اعتراف ميکند که دستور هجوم به خانه صديقه طاهره را صادر کرده است . تعدادي از علماي اهل سنت ؛ از جمله شمس الدين ذهبي (748هـ ) در تاريخ الإسلام ، در تاريخ زندگي ابوبکر ، محمد بن جرير طبري در تاريخش ، ابن قتيبه دينوري در الإمامة والسياسة ، ابن عساکر در تاريخ مدينه دمشق و ... چنين مينويسند :
عبد الرحمن بن عوف در بيماري ابوبکر بر او وارد شد و بر وي سلام کرد ، پس از گفتگويي ، ابوبکر به او چنين گفت : أما إني لا آسى على شيء إلا على ثلاث فعلتهن ، وثلاث لم أفعلهن ، وثلاث وددت أني سألت رسول الله صلى الله عليه وسلم عنهن : وددت أني لم أکن کشفت بيت فاطمة وأن أغلق علي الحرب . تاريخ الإسلام ، ج3 ، ص118 و تاريخ الطبري، ج 2، ص 619، ج 3 ص 430 ط دار المعارف بمصر و الامامة والسياسة - ابن قتيبة الدينوري ، تحقيق الزيني - ج 1 - ص 24 و تاريخ مدينة دمشق - ابن عساکر - ج 30 - ص 422 و شرح نهج البلاغة - ابن أبي الحديد - ج 2 - ص 46 – 47 و المعجم الکبير - الطبراني - ج 1 - ص 62 و مجمع الزوائد - الهيثمي - ج 5 - ص 202 – 203 و مروج الذهب ، مسعودي شافعي ، ج1 ، ص290 و ميزان الاعتدال - الذهبي - ج 3 - ص 109 و لسان الميزان - ابن حجر - ج 4 - ص 189 و کنز العمال ، المتقي الهندي ، ج 5 ، ص631 و ... .
من به چيزي تأسف نميخورم ، مگر بر سه چيز که انجام دادم و سه چيزي که انجام ندادم و سه چيزي که کاش از رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) ميپرسيدم : دوست داشتم خان? فاطمه را هتک حرمت نميکردم هر چند براي جنگ بسته شده شود ... . جالب اين است که برخي از علماي اهل سنت ، به خاطر حفظ آبروي ابوبکر ، روايت را اين گونه تحريف ميکند : أما إني ما آسى إلا على ثلاث فعلتهن ، وثلاث لم أفعلهن ، وثلاث لم أسأل عنهن رسول الله صلى الله عليه وسلم . وددت أنى لم أفعل کذا ، لخلة ذکرها . قال أبو عبيد : لا أريد ذکرها . قال : ووددت أني يوم سقيفة ... معجم ما استعجم - البکري الأندلسي - ج 3 - ص 1076 – 1077 .
آگاه باشيد که من بر سه چيز که انجام دادم غصه مي خورم ؛ و سه چيز که انجام نداده ام ، و سه چيز که دوست داشتم آن را از رسول خدا مي پرسيدم . دوست داشتم که من فلان کار را نمي کردم !!! به علتي که آن را ذکر کرد ؛ ابو عبيده مي گويد : من نمي خواهم بگويم ابو بکر چه گفت ( ولي مي دانم )...
تصحيح ضياء المقدسي : ضياء المقدسي که ذهبي در تذکرة الحفاظ ، ج4 ، ص1405 و 1406 ، از وي با عناوين الإمام العالم الحافظ الحجة ، محدث الشام ، شيخ السنة ، جبلاً ثقة ديّناً زاهداً ورعا عالماً بالرجال ، ياد ميکند ، اين روايت را تصحيح کرده و مي گويد : هذا حديث حسن عن أبي بکر . الأحاديث المختارة ، ج10 ، ص88-90 . اين روايتي نيکوست از ابو بکر .
توثيق علوان بن داود البجلي : ابن حجر عسقلاني و شمس الدين ذهبي ، بعد از نقل روايت پشيماني ابوبکر ، اشکال سندي کرده و مي گويند : علوان بن داود البجلي منکر الحديث بوده است . ما در اين جا به چند جواب اکتفاء ميکنيم : ابن حبان او را توثيق کرده است : ابن حبّان ، در کتاب الثقات ، ج8 ، ص526 وي را توثيق کرده است که اين خود بهترين دليل بر وثاقت اين شخص است .
توضيحي پيرامون شخصيت ابن حبان و متشدد بودن وي : ممکن است کسي اشکال کند که ابن حبان از متساهلين بوده است و دقت لازم را در توثيق روات به خرج نداده است که اين اشکال با چند دليل مردود است : الف : ابن حبان سرچشمه شناخت ثقات : خود ذهبي در کتاب الموقظة ، ص79 ميگويد : ينبوع معرفة الثقات ، تاريخ البخاري ، وابن أبي حاتم وإبن حبان . سرچشمه شناخت افراد مورد اطمينان کتاب تاريخ بخاري و ابن ابي حاتم و ابن حبان است . در حقيقت ذهبي ميخواهد بگويد که اگر ميخواهيد افراد ضعيف را از ثقه تشخيص دهيد ، من شما را راهنمايي ميکنم که به کساني همچون ابن حبان مراجعه کنيد ؛ چرا که او سرچشمه شناخت ثقات است . اين نشان ميدهد که ابن حبان از نظر علمي در جايگاه رفيعي قرار دارد .
ب : ابن حبان از متشددين است : بر خلاف آنچه برخي ادعا کردهاند ، ابن حبان ، مشهور به سختگيري در توثيق است . خود ذهبي در ميزان الإعتدال در باره او ميگويد : ابن حبان ربما قصب الثقة حتي کأنه لا يدري ما يخرج من رأسه . ميزان الإعتدال ، ج1 ، ص274 ، ترجمه افلج بن يزيد . ابن حبان گاهي آن قدر به شخص مورد اطمينان اشکال مي گيرد ، انگار که نمي داند اين چه حرف هايي است که در مورد او مي زند !!! و نيز سيوطي در تدريب الراوي به نقل از ابن حازم ، در جواب اين مطلب که ابن حبان از متساهلين است ، ميگويد : وما ذکر من تساهل ابن حبان ليس بصحيح فإن غايته أنه يسمي الحسن صحيحا فإن کانت نسبته إلى التساهل باعتبار وجدان الحسن في کتابه فهي مشاحة في الاصطلاح وإن کانت باعتبار خفة شروطه فإنه يخرج في الصحيح ما کان راويه ثقة غير مدلس ... ولأجل هذا ربما اعترض عليه في جعلهم ثقات من لم يعرف حاله ولا عتراض عليه فإنه لا مشاحة في ذلک . تدريب الراوي ، ج1 ، ص108 .
آنچه که در مورد تساهل ابن حبان گفته شده است ، درست نيست ؛ زيرا نهايت چيزي که گفته شده است آن است که وي روايت حسن را صحيح مي شمارد ؛ اگر مقصود از تساهل وي اين باشد که در کتاب او روايات حسن يافت شده است ، اين تنها اشکال در اصطلاح ابن حبان است ( و نه به خود وي ) و اگر از اين جهت به او اشکال شود که او شرط صحت را سبک گرفته است ؛ زيرا او در کتاب صحيح خويش از راويان مورد اطمينان غير مدلس روايت کرده است ( و شرط بخاري و مسلم در مورد ملاقات و يا احتمال آن را مد نظر قرار نداده است ) به اين علت عده اي به او اشکال کرده اند که او کسي را که مجهول است توثيق کرده است !!! ؛ اما بر او اشکالي نيست ( نظر او درست است ) ؛ زيرا اين کار وي سبب اشکال بر او نمي شود .
هر منکر الحديثي ، ضعيف نيست : اين که هر منکر الحديثي ضعيف نيز باشد ، قابل قبول نيست ؛ چرا که اين اصطلاح را در باره بسياري از ثقات نيز به کار بردهاند . ابن حجر عسقلاني در لسان الميزان در ترجمه حسين بن فضل البجلي ميگويد : فلو کان کل من روى شيئاً منکراً استحق أن يذکر في الضعفاء لما سلم من المحدثين أحد . لسان الميزان ، ج2 ، ص308 . اگر بخواهيم هر کسي که روايت منکري را نقل کرده است ، در ضعفا بياوريم هيچ يک از روايت کنندگان سالم نخواهد ماند . و ذهبي در ميزان الإعتدال در ترجمه احمد بن عتاب المروزي ميگويد : ما کل من روي المناکير يضعّف . ميزان الإعتدال ، ج1 ، ص118 . هر کسي که روايت منکر نقل کند تضعيف نمي شود .
بخاري ، از منکر الحديث ، روايت نقل کرده است : محمد بن اسماعيل بخاري در صحيحترين کتاب اهل سنت بعد از قرآن ، روايات بسياري را از کساني نقل کرده است که همان اشخاص از کساني هستند که اصطلاح «منکر الحديث» در باره آن به کار برده شده است . اين عده ، بيش از آن است که بتوان همه را در اين جا ذکر کرد ؛ اما به اختصار به چند نمونه اشاره ميکنيم : 1. حسان بن حسان : ابن أبي حاتم در باره او ميگويد : منکر الحديث . و ابن حجر ميگويد : روي عنه البخاري . مقدمه فتح الباري ، ص394 . 2 . احمد بن شبيب بن سعيد الحبطي : ابوالفتح الأزدي در باره او ميگويد : منکر الحديث غير مرضي ، روي عنه البخاري . مقدمه فتح الباري ، ص383 . منکر الحديث است و مقبول نيست !!! اما بخاري از او روايت نقل کردهاست 3 . عبد الرحمن بن شريح المغافري : ابن سعد در باره او ميگويد : منکر الحديث . طبقات ابن سعد ، ج7 ، ص516 . ولي در عين حال بخاري از وي روايت نقل کرده است . مقدمه فتح الباري ، ص416 . 4 . داود بن حصين المدني : ساجي در باره او ميگويد: منکر الحديث متهم برأي الخوارج با اين حال بخاري از وي در صحيحش روايت نقل ميکند . مقدمه فتح الباري ، ص399 . در نتيجه ، روايت از نظر سندي هيچ مشکلي ندارد و «منکر الحديث» بودن علوان بن داود ، ضرري به صحت روايت نمي زند .
منابع شيعه: در باره شهادت صديقه شهيده ، روايات فراواني در کتابهاي شيعه وجود دارد که حتي ميتوان در اين باره ادعاي تواتر کرد ، ما در اين جا به جهت اختصار فقط به دو روايت اشاره ميکنيم : «سليم بن قيس» به نقل از «سلمان فارسى» آورده است: فقالت فاطمة عليها السلام : يا عمر ، ما لنا ولک ؟ فقال : افتحي الباب وإلا أحرقنا عليکم بيتکم . فقالت : ( يا عمر ، أما تتقي الله تدخل على بيتي ) ؟ فأبى أن ينصرف . ودعا عمر بالنار فأضرمها في الباب ثم دفعه فدخل . کتاب سليم بن قيس ، تحقيق اسماعيل انصارى، ص 150 .
... حضرت زهرا(عليها السلام) فرمود: اى عمر، ما را با تو چه کار است؟ جواب داد: در را باز کن و گرنه خانه تان را به آتش مى کشيم! فرمود: اى عمر، از خدا نمى ترسى که به خانه من وارد مى شوى؟! ولى عمر ابا کرد از اين که برگردد. عمر آتش طلبيد و آن را بر در خانه شعله ور ساخت و سپس در را فشار داد و باز کرد و داخل شد... . مرحوم کليني در کافي مينويسد : مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنِ الْعَمْرَکِيِّ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَخِيهِ أَبِي الْحَسَنِ (عليه السلام) قَالَ : إِنَّ فَاطِمَةَ (عليها السلام ) صِدِّيقَةٌ شَهِيدَةٌ ... الکافي، الشيخ الکليني ، ج1، ص 458 ، باب مولد الزهراء فاطمه عليها السلام ، ح2 .
ترجمه روات : 1 . محمد بن يحي ، شيخ مرحوم کليني رضوان الله عليهما : مرحوم نجاشي در باره وي ميفرمايد : محمد بن يحيى أبو جعفر العطار القمي ، شيخ أصحابنا في زمانه ، ثقة ، عين ، کثير الحديث ، له کتب . رجال النجاشي ، النجاشي ، ص 353 . 2 . العمرکي بن علي : مرحوم نجاشي در باره وي ميگويد : العمرکي بن علي أبو محمد البوفکي وبوفک قرية من قرى نيشابور . شيخ من أصحابنا ، ثقة ، روى عنه شيوخ أصحابنا . رجال النجاشي ، النجاشي ، ص 303 . 3 . علي بن جعفر : شيخ طوسي در باره وي ميفرمايد:علي بن جعفر ، أخو موسى بن جعفر بن محمد بن علي بن الحسين بن علي بن أبي طالب عليهم السلام ، جليل القدر ، ثقة . الفهرست ، الشيخ الطوسي ، ص 151 . ------------------------------------------------ برگرفته از: سايت موسسه تحقيقاتي حضرت ولي عصر (عج)
|
|
افزودن نظر
دیدگاه شما