|
تاریخ انتشار: یکشنبه, 25 بهمن 1388 |
کد خبر:
937
|
|
نسخه چاپی
|
|
|
ارسال به دوستان
|
امام علي(عليه السلام) و خلفا
|
از نگاه شيعه، يکي از مهم ترين دستورات آن حضرت، رهبري جامعه اسلامي بود. اهل سنت نيز ضمن قبول اهميت رهبري، آن را به گونه اي تفسير کرده اند که گويا پيامبر اکرم، کسي را معرفي نکرده، انتخاب جانشين را به خود مردم واگذاشته است. در اين راستا، گفتار برخي مورخان يا بعضي سخنان امام علي(ع) در نهج البلاغه، مأخذ استدلال قرار مي گيرد، چنان که شيعيان نيز در تبيين ديدگاه خويش، به برخي خطبه هاي آن حضرت استدلال مي کنند.
|
مقدمه: پس از پيامبر اکرم(ص)، جامعه اسلامي با حوادث سهمگيني روبرو شد. دشمنان داخلي و خارجي، اسلام در صدد بودند تا به هر صورت، اسلام را از مسير خود خارج سازند و مسلمانان را به جنگ هاي داخلي مشغول کنند و در صورت امکان اسلام را از بين ببرند. بي ترديد رسول اکرم از وضعيت ناگوار پس از رحلت خود آگاهي داشتند و دستورات لازم را صادر فرموده بودند.
از نگاه شيعه، يکي از مهم ترين دستورات آن حضرت، رهبري جامعه اسلامي بود. اهل سنت نيز ضمن قبول اهميت رهبري، آن را به گونه اي تفسير کرده اند که گويا پيامبر اکرم، کسي را معرفي نکرده، انتخاب جانشين را به خود مردم واگذاشته است. در اين راستا، گفتار برخي مورخان يا بعضي سخنان امام علي(ع) در نهج البلاغه، مأخذ استدلال قرار مي گيرد، چنان که شيعيان نيز در تبيين ديدگاه خويش، به برخي خطبه هاي آن حضرت استدلال مي کنند.
اميرالموءمنان در قبال حوادث پيش آمده پس از رحلت پيامبر اکرم، بويژه درباره خلفا، سه راه پيش روي داشت:
1. قيام علني و ايجاد درگيري با آنان، به منظور احقاق حق خويش و تغيير مسير جامعه به سمت اهداف اصلي و حقيقي خود؛ گرچه اين نظر از سوي برخي از جمله ابوسفيان که در صداقت و خيرخواهي آنان ترديد جدّي وجود دارد، ابراز مي گرديد؛ ولي براي آن حضرت، به وضوح معلوم بود که چنين حرکت و اقدامي در آن موقعيت حساس و سرنوشت ساز که جامعه اسلامي، هنوز، مراحل نخستين رشد و کمال خود را مي گذرانيد و خطر ارتداد و از هم پاشيدگي براي آن وجود داشت تا چه اندازه مي توانست خطرناک باشد.
در شرايطي که فقدان رسول خدا، دل هاي بسياري را لرزان و اميدها را کم رنگ کرده بود، نزاع بر سر جانشيني آن حضرت مي توانست، چشم انداز آينده را در ديدگاه بسياري مردم تيره و تار سازد. بي شک در صورت بروز چنان تشنجي، دشمنان اسلام چه در درون سرزمين اسلامي و چه خارج آن، انگيزه بيشتري مي يافتند تا به اسلام ضربه وارد کنند. در چنين شرايطي، اگر کسي عشق به دين داشته و جاه طلبي چشم او را از ديدن واقعيت ها نپوشانده باشد، هيچ گاه دست به حرکتي که نهايت آن برچيدن اساس مکتب باشد، نخواهد زد. در اين ميانه، به روشني پيداست که با وجود انگيزه هاي بسيار قوي در برخي صحابه، براي ممانعت و امتناع از قبول ولايت امام علي و عزم و تصميم جدّي آنها بر مخالفت با آن، اقدام به حرکتي تند و مسلحانه، بسيار خطرناک و تاريک جلوه مي کند و بديهي است که صدور چنين اقدامي از آن حضرت، بسيار بعيد به نظر مي آيد.
2. انزوا و گوشه نشيني مطلق؛ به صورتي که در هيچ يک از مسايل داخلي و خارجي امت اسلامي، کوچک ترين دخالتي نکرده، بي تفاوت نسبت به آنچه پيش مي آيد، تنها به زندگي و معيشت خود بپردازد. چنين رويه اي، گرچه زيان کم تري نسبت به شيوه نخست دارد؛ ولي اتخاذ چنين روشي با روح ايماني و تقواي امام علي(ع) سازگار نيست. اين روش، مخصوص کساني است که در هواي قدرت و رياست و در پي تحقق اميال و آرزوهاي نفساني خويش اند؛ آنان که با به ميدان آمدن و پيروزي رقيب، به کلي خود را از تمامي جريانات کنار کشيده، با قهر و ناز، گوشه گيري مطلق را برگزيده و از هر مشکلي که براي جامعه و حکومت پيش آيد، استقبال مي کنند تا شايد اين معضلات به تضعيف موقعيت رقيب و تقويت شخصيت و موضع ايشان منجر شود، و چه بسا خود نيز در ايجاد يا تشديد آن موءثر و سهيم باشند.
چنين افرادي، گاه حتي به بهاي آسيب جامعه و از هم گسيختگي پايه هاي آن، به چنين شيوه هايي متوسل مي شوند. سخنان اميرالموءمنان در نهج البلاغه و برخي هم عصران آن حضرت، گوياي اين نکته است که آن حضرت، کوچک ترين علاقه و محبتي نسبت به حکومت و مظاهر دنيا نداشته، زاهدترين فرد زمان خويش بوده اند و اگر گاهي نيز از حکومت سخن گفته اند، فقط مصالح اسلام و امت اسلامي را در نظر داشته اند. با اين اوصاف، چگونه ممکن است که آن حضرت چنين رويه اي در پيش گيرد؟
3. راه ديگر پيش روي آن حضرت، انزوا و گوشه گيري نسبي بود؛ با اين شيوه، از طرفي خود را از دخالت مستقيم در جريان ها و حوادث برکنار مي داشت، و از طرفي، آن گاه که مصالح مسلمانان اقتضا مي کرد، از مشاوره و راهنمايي دريغ نمي فرمود. آن حضرت به جاي پذيرفتن مسئوليت در حکومت، کار اصلي خويش را کارگري و کشاورزي قرار داد و نارضايتي و مخالفت خود را در وقايع پيش آمده، از خليفه اول نشان داد؛ ولي خود را از درگير شدن در جنگي خونين و بنيان برانداز، به شدت برحذر داشت. ايشان با کمال شجاعت روحي و مناعت طبع و با يک دنيا عظمت و بزرگواري، آن گاه که پاي مصالح دين و آبروي مسلمانان و شوکت اسلام به ميان مي آمد، بي هيچ دغدغه و ترديدي، نظرهاي خيرخواهانه و مصلحت آميز خود را نثار امت اسلامي و خليفه مسلمين مي کرد و حتي با همان کساني که آنان را بانيان غصب حق خويش مي دانست، به گونه اي رفتار مي کرد که به نقل شيعه و سني، خليفه دوم در موارد متعدد گفته است: «لولا علي لهلک عمر».(1)
بنابر اين، ارايه نظرهاي مشورتي آن حضرت، هيچ گاه به معناي تأييد خلافت خلفا نبوده، دليلي مهم تر از مسايل و منافع شخصي داشته است؛ چه امام علي هرگز حب و بغض خود را بر محور تمنيات شخصي قرار نداده است. پس راز حب و بغض هاي امام علي را بايد در امور مهم تري چون: مصلحت اسلام، مصلحت مسلمين، مصلحت توده مردم و...جُست، و همکاري هاي او با خلفا را، تنها با چنين تفسيري از سيره آن حضرت مي توان فهم کرد که در ادامه به برخي نمونه هاي آن اشاره مي شود:
1. همکاري هاي امام علي عليه السلام با خليفه اول همکاري هاي امام علي عليه السلام با خليفه اول، بسيار کمتر از همکاري هاي وي با خليفه دوم و سوم است. اين امر، معلول علل مختلفي است:
الف. خليفه اول طلايه دار جريان تغيير خلافت بوده است. اگر امام علي عليه السلام با خليفه اول، مثل خليفه دوم و سوم همکاري مي کرد، هيچ گاه نمي توانست، پيام اعتراض خود را به گوش ساير مردم، اعم از مسلمانان آن وقت و کساني که بعدها اسلام آوردند، برساند؛ چه، مردمي که از شهرهاي دور، براي نخستين بار به مدينه مرکز خلافت اسلامي مي آمدند، در صورتي که مشاهده کنند که صحابي بزرگ پيامبر اکرم، با خليفه جديد همکاري دارند، هيچ گاه به اتفاق بزرگي که در دنياي اسلام رخ داده بود، پي نمي بردند؛ از اين رو، امام علي عليه السلام نخست بايد استراتژي اي را انتخاب مي کرد که در بستر آن بتواند، پيام اعتراض خود را به گوش همه مسلمانان و غير مسلمانان برساند. به همين علت امام ابتدا با خليفه اول بيعت نکرد و اين حالت را تا مدت شش ماه ادامه داد(2) و پس از اينکه همه مردم از اعتراض امام آگاه شدند، به دليل مصالح مهم تر، با خليفه اول بيعت کرد.
ب. اگر امام علي از همان روز نخست، به رغم اعتراض خود به خلافت خليفه اول، با وي به همکاري مي پرداخت، امروز پس از گذشت قرن ها پيروان امام علي عليه السلام هرگز نمي توانستند که براي حقانيت ايشان دليل تاريخي بياورند، چنان که ادعاي شيعه اين است که اگر امام علي، خلافت خليفه اول را قبول داشتند، چرا از روز نخست با وي بيعت و همکاري نکرده، اين کار را تا شش ماه به تأخير انداخته است؟ بخاري(3) در اين خصوص مي نويسد: «و عاشت بعد النبي ستّة اشهر... و کان لعلي من الناس وجه حياه فاطمه، فلما توفّيت استنکر علي وجوه الناس، فالتمس مصالحه ابي بکر و مبايعته»(4)؛ فاطمه پس از پيامبر اکرم شش ماه زندگي کرد... علي در زمان حيات فاطمه، در بين مردم صاحب وجهه بود، اما پس از وفات فاطمه، وجهه خود را از دست داد، پس مجبور شد تا با ابوبکر بيعت کند.
ج. بر خلاف خليفه دوم که همواره در امور مهم و غير آن با امام علي مشورت مي کرد و از امام کمک مي خواست، خليفه اول، هرگز با امام علي مشورت نمي کرد تا امام لااقل پس از بيعت با خليفه اول، از اين طريق، با وي همکاري کند. در برخي اعتراضاتي که از امام در مورد خليفه اول نقل شده ايشان از عبارت «فاستبددت علينا بالامر» استفاده کرده است که برخي شرّاح، آن را به «لم تشاورنا في الامر» تفسير کرده اند.(5)
د. قلمرو حکومت اسلام در زمان خليفه اول، مثل زمان خليفه دوم، آن قدر گسترده نبود تا اولاً خليفه براي کنترل دقيق اوضاع، به مشورت با امام علي احساس نياز کند و ثانياً خود امام علي، در حل مشکلات حادّ جامعه اسلامي احساس تکليف کند و نظرات خود را ابراز دارد. مدت زمان کم حکومت خليفه اول نيز، خود دليل ديگري بر اين امر است؛ چه، در اين مدت، قريب به يک سال و نيم از حکومت خليفه اول که امام علي در بيعت با خليفه به سر مي برد، جامعه اسلامي هنوز گرفتار مشکلات عديده زمان خليفه دوم و سوم نشده بود تا فرصتي براي همکاري بين امام و خليفه اول پيش آيد.
به رغم اين، برخي همکاري هاي جزيي ميان امام علي و خليفه ابوبکر هم چنان که گذشت بر مبناي مصلحت اسلام و مسلمين، پس از بيعت امام با ابابکر صورت گرفته است.
به هر حال امام علي عليه السلام پس از بيعت با ابابکر، در برخي امور جزيي با وي به همکاري پرداختند که به آنها اشاره مي شود:
الف. جريان ارتداد پس از رحلت پيامبر اسلام، به خلافت رسيدن ابوبکر و خانه نشيني امام علي، آنچه بيش از هر چيز ديگر، امنيت مدينه را تهديد مي کرد، جريان ارتداد بود. مرتدان از منظر ابوبکر سه گروه بودند:(6)
يکم. کساني که ادعاي نبوت کرده بودند. مهم ترين اين افراد، اسود عنسي، مسيلمه، سجاح و طليحه بن خويلد بودند. اسود عنسي، در زمان پيامبر مدعي نبوت شد و در يمن طرفداراني يافت. پيامبر دستور قتل وي را صادر کرد. فيروز ديلمي و قيس مکشوح مرادي، در حالي که وي مست بود، او را به قتل رساندند که خبر آن چند روز پس از رحلت پيامبر به مدينه رسيد. مسيلمه نيز که نزد پيامبر مسلمان شده بود، پس از آوردن کتابي به ظاهر شبيه قرآن، مدعي نبوت شد و با زني به نام سجاح که يکي ديگر از مدعيان نبوت بود، ازدواج کرد و لشکر بزرگي فراهم آورد. لشکر اسلام، پس از بازگشت لشکر اسامه، به جنگ آنها رفتند و در اين جنگ که به جنگ يمامه معروف است، با دادن بيش از دو هزار شهيد، در نهايت به پيروزي رسيدند. طليحه بن خويلد نيز در جنگي ديگر، به سختي شکست خورد و اسير شد. او نزد ابوبکر توبه کرد و ابوبکر او را بخشيد.(7)
دوم. کساني که به اسلام، نماز، زکات و... معتقد بودند؛ ليکن ابوبکر را به عنوان جانشين پيامبر قبول نداشتند و اعلام کرده بودند که وقتي جانشين واقعي پيامبر روي کار آيد، زکات مي دهند و تا آن موقع، خود آنها زکات را بين فقرا تقسيم مي کنند. مالک بن نويره و حارثه بن سراقه از اين گروه بودند. ابوبکر، خالد بن وليد را براي جنگ با آنان فرستاد. خالد، مالک را کشت و بلافاصله با همسرش همبستر شد. ابوبکر، به رغم اعتراض مسلمين به اين عمل خالد، او را «شمشير اسلام» معرفي کرد!(8)
سوم. کساني که اسلام را پذيرفته بودند؛ اما به دليل دل بستگي به دنيا، با سوء استفاده از پريشاني اوضاع و اختلافاتي که در امر جانشيني پيامبر بروز کرده بود، زمينه را براي تمرّد از پرداخت زکات، مناسب دانسته، از پرداخت آن سرباز زدند.(9)
ابوبکر تصميم داشت، با هر سه گروه مبارزه کند. همکاري امام علي(ع) با خليفه اول در خصوص مبارزه با گروه اول و سوم، کار را بر ابوبکر راحت تر مي کرد. جايگاه ويژه امام علي در ميان مسلمانان، به ويژه صحابه وفادار به سفارشات پيامبر موجب مي شد تا بسياري کساني که نمي خواستند با ابوبکر همراهي کنند نيز، در اين خصوص، از خليفه حمايت کنند. از اين رو که عبدالله بن مسعود و حتي زبير که در اين شرايط به ظاهر از ياران امام علي بود حاضر شدند، تا شب ها در دروازه مدينه نگهباني دهند تا مبادا گروه هاي مرتد، به مدينه حمله آورند.
ب. مشاوره دهي امام علي به خليفه اول در موارد خاصي که امام علي احساس مي کردند، اگر به خليفه اول مشاوره ندهند، اسلام يا جامعه مسلمين آسيبي جدّي مي بيند، خود حضرت بي آنکه ابوبکر از او درخواست مشاوره دهي کرده باشد نظر مشورتي خود را به ابوبکر مي گفتند. برخي موارد مشورت دهي ايشان به ابوبکر چنين است:
يکم. وقتي ابوبکر بر مسند خلافت نشست، در اجراي نيت پيامبر اسلام، مبني بر جنگ با روميان مردد بود. وي با بسياري صحابه پيامبر اکرم مشورت هايي داشت؛ اما باز هم از حالت دودلي خارج نشد. در نهايت به امام علي متوسل شد و رأي او را پرسيد. حضرت فرمود: در اجراي دستور پيامبر مردد نباش، حتماً پيروز مي شوي. ابوبکر با تشويق امام علي دلگرم شد و با اطمينان خاطر از پيروزي، به اسامه دستور داد، تا لشکر خود را براي جنگ با روميان تجهيز کند. آن گاه رو به مردم کرده گفت: اي مردم! علي وارث علم پيامبر است؛ هرکس در راستي کلامش شک کند، منافق است. اوست که مرا بر جهاد با روميان تشويق کرده و وعده پيروزي داده است.(10)
دوم. بر اساس آنچه ابن کثير نقل کرده، وقتي ابوبکر در ذوالقصه مکاني در نزديک مدينه خود را آماده مي کرد تا به جنگ اهل ردّه برود، امام علي به او فرمود: بهتر است شما خود در اين جنگ شرکت نکنيد. وقتي خليفه خود به جنگ برود، نظم جامعه اسلامي در مرکز خلافت از هم مي پاشد و تعديل دوباره آن سخت خواهد بود. ابوبکر پيشنهاد امام را پذيرفت و خالد بن وليد را به جاي خود به جنگ فرستاد.(11)
سوم. بر اساس نقل قزويني رازي، هر چند امام علي عليه السلام در زمان خلافت ابوبکر، در هيچ جنگي شرکت نکرد و هيچ گاه ابوبکر را تأييد نکرد؛ اما در مدينه به حل و عقد احکام شريعت و مشکلات مردم مشغول بود؛(12) براي مثال؛ وقتي ابوبکر و عمر، حکم شراب خواري را که علم به حرمت شراب نداشته، ندانستند و از علي استمداد کردند؛ امام فرمود: اگر کسي از مهاجران و انصار، ادعايي مبني بر قرائت آيه تحريم شراب بر اين شخص ندارند، او را بايد آزاد کرد.(13) چنان که در مواردي که ابوبکر و اعوانش مورد سوءالاتي از جانب جامعه يهود و نصاري قرار مي گرفتند و نمي توانستند به سوءالات آنها پاسخ دهند، امام علي براي اينکه آنها گمان نکنند که اسلام براي سوءالات آنها پاسخي ندارد، خود به ميدان آمده و سوءالات آنها را پاسخ مي گفتند. پاسخ امام علي به مرد يهودي، درباره «مکان خداوند» که شيخ مفيد آن را نقل کرده از همين دسته است.(14)
2. همکاري هاي امام علي با خليفه دوم الف. مشاوره دهي امام به خليفه دوم خليفه دوم، در چند مورد، با حضرت علي مشورت کرده، از ايشان راهنمايي خواسته است و آن حضرت نيز از باب خيرخواهي براي اسلام و حکومت اسلامي، نظرات خود را به خليفه منتقل کرده اند. نمونه هايي از موارد ياد شده چنين است:
يکم. خليفه دوم در مورد شرکت خود در جنگ با روم، از حضرت علي مشورت خواست. امام علي عليه السلام فرمودند:... خداي متعال براي اهل اسلام، حفظ حدود و نواحي و نگهداري آبروي آنها را ضمانت کرده است...؛ ولي اگر تو خود به سوي دشمن اسلام حرکت کني و در برخورد نظامي با آنها مغلوب شوي، براي مسلمانان دور دست و مرزنشينان، پناهي نمي ماند. در صورت کشته شدن تو تا هنگام بيعت مسلمانان با فردي ديگر، کسي نيست که به وي مراجعه کنند. پس مصلحت اسلام و مسلمانان اقتضا مي کند که تو به جاي خود، مرد جنگ آزموده اي را به سوي ايشان روانه کني و با او مردان با تجربه، پرطاقت و اهل خيرخواهي را همراه سازي. اگر خداوند مسلمين را غالب کرد که آرزوي همه ماست؛ ولي اگر مسلمانان شکست خوردند، تو پناه و ياور مسلمانان خواهي بود:
قد شاوره عُمَر في الخروج الي غزو الروم بنفسه و... و قد توکل اللَّه لاهل هذا الدين باعزار الحَوْزَة وسَتْر العورَة... انک متي تَسِرْ الي هذا العدو بنفسک فَتَلْقَهُمْ فُتْنَکَبْ لاَتکن للمسلمين کانِفَة، دون اقصي بلادهم، ليس بعدک مرجعٌ يرجعون اليه، فابْعَثْ اليهم رجلاً مِحْرَباً وَاحْفِزْ معه اهل البلاء والنصيحة فانْ اظهر اللَّه، فذاک ما تُحِبُّ و ان تکن الاخري کنتَ رداً للناس و مَثابةً للمسلمين.(15)
دوم. هنگامي که خليفه دوم با اميرمؤمنان، در خصوص شرکت در جنگ با سپاه ايران مشورت کرد، ايشان فرمود: منزلت زمامدار و حاکم، مانند رشته مُهْره و تَسبيح است که همه دانه ها را گرد آورده و به هم پيوند مي دهد. اگر رشته قطع شود، همه مهره ها از هم جدا و پراکنده مي گردند؛ گرچه امروز عرب از نظر تعداد اندک است؛ ولي پيوستگي به اسلام بسيار است و با اجتماع و اتحاد، غلبه دارد. پس تو محور ميانه آسيا باش و آسياي جنگ را به وسيله عرب بگردان؛ آنان را به جبهه جنگ و کارزار اعزام نما؛ ولي خودت با آنان مرو...؛ اگر سپاه شاهنشاهي ايران تو را ببينند مي گويند: اين پيشواي عرب است؛ اگر او را از بين ببريد راحت و آسوده خواهيد شد و اين انديشه، انگيزه آنها را در جنگ، شديدتر مي کند و طمع و حرص آنها را در تو بيشتر مي سازد.
من کلام له لعُمَر بن الخطاب و قد استشاره في خصوص قتال الفرس بنفسه؛... و مکان القيّم بالامر مکان النظام من الخرز يجمعه و يضمه فاذا انقطع النظام تفرق الخَرَز و ذهب، ثم لم يجتمع بِحذافيره ابداً.و العربُ اليوم، و ان کانوا قليلاً، فهم کثيرون بالاسلام، عزيزون بالاجتماع، فکن قطباً و استدر الرّحا بالعرب وَ اَصْلِهِمْ دونک نار الحرب... ان الاعاجم ان ينظروا اليک غداً يقولوا: هذا اصل العرب، فاذا اقتطعتموه اِسْتَرَحْتُمْ فيکون ذلک اشد لِکَلبِهِمْ عليک و طَمَعِهِمْ فيک. (16)
به طور کلي، در اکثر جنگ هاي خليفه دوم، به ويژه در جنگ هايي که امر بر وي مشتبه مي گرديد و نيازمند مشاوره هاي امام علي بوده، حضرت از ارايه نظريات کارشناسانه خود دريغ نمي کرد.(17)
سوم. خليفه دوم در سال شانزدهم هجرت، پس از فتح مداين، تصميم گرفت که تاريخ اسلام را ثبت کند. امام علي به او پيشنهاد داد تا آغاز و مبدأ تاريخ اسلام را هجرت پيامبر اکرم، از مکه به مدينه قرار دهد. عمر اين پيشنهاد را پذيرفت و دستور داد، تا تاريخ اسلام را بر اساس اين مبدأ ثبت کنند: و فتحت المدائن، و قيل ان ذلک کان في سنه 16، و فيها ارّخ عمر الکتب و اراد ان يکتب التأريخ منذ مولد رسول الله، ثم قال: من المبعث، فاشار عليه علي بن ابيطالب ان يکتبه من الهجره، فکتبه من الهجره.(18)
چهارم. در سال 19 هجري، عمر با اصحاب پيامبر، بر سر تقسيم زمين هاي کوفه به مشورت پرداخت. برخي پيشنهاد دادند که آن ها را بين نسل حاضر تقسيم کن. امام علي عليه السلام فرمود: اگر اين زمين ها را بين نسل حاضر تقسيم کني، براي نسل آينده چيزي نمي ماند؛ اما اگر اين زمين ها در دست صاحبان شان باشد و به حکومت ماليات بدهند، هم براي نسل حاضر و هم براي آيندگان سود دارد. عمر اين پيشنهاد را پذيرفت و چنين کرد:
و شاور عمر اصحاب رسول الله في سواد الکوفه، فقال له بعضهم: تقسمها بيننا، فشاور عليّاً، فقال: ان قسمتها اليوم لم يکن امن يجي ء بعدنا شي ء، و لکن تقرّها في ايديهم يعملونها، فتکون لنا و لمن بعدنا. فقال: وفّقک الله! هذا الرأي.(19)
ب. همکاري امام علي با خليفه دوم در امر حکومت خليفه دوم براي جلوگيري از اغتشاش و بروز اختلاف ميان مسلمين، دو سياست کلان را در شيوه مديريتي خود اعمال مي کرد؛ يکي اينکه به صحابه بزرگ پيامبر، از جمله امام علي عليه السلام و ياران نزديکش اجازه خروج از مدينه را نمي داد؛ مگر در موارد اضطراري و استثنايي، مثل فريضه حج، و ديگر اينکه استانداران خود را زود به زود تغيير مي داد تا هوس قدرت يافتن و شورش در سر نپروراند. در عين حال، خليفه دوم نسبت به خليفه اول و سوم، خود بيشتر از مدينه خارج مي شد و به نقاط مختلف قلمروي کشورش سر مي زد. نکته حايز اهميت اينکه اعتماد وي به امام علي به گونه اي بود که در بسياري موارد که تصميم به خروج از مدينه مي گرفت، امام علي را به عنوان جانشين خود در مدينه معرفي مي کرد و از مردم مي خواست که با وي همکاري کنند. متقابلاً امام علي نيز حکومت را از خليفه دوم قبول مي کرد، به ويژه اين که بسياري از سفرهاي خليفه دوم به خارج از مدينه، با مشورت امام علي تصميم گيري مي شد. ذيلاً به دو مورد از مواردي که خليفه دوم امام علي را به عنوان جانشين خود در مدينه معرفي کرد، اشاره مي کنيم:
يکم. پس از اينکه امام علي مانع از شرکت مستقيم خليفه دوم در جنگ ها شد، خليفه تصميم گرفت که سپاه مسلمين را از پشت مديريت و تقويت کند. اين امر، گاه مستلزم اين بود که خليفه خود از شهر خارج شود و تا نزديکي جنگ پيش رود. از اين رو يک بار وقتي قرار شد، براي سپاه اسلام، در جنگ قادسيه نيروي کمکي فرستاده شود، خليفه دوم پس از مشورت با امام علي، خود نيز به همراه لشکريان برود. وي پيش از اين دستور داد تا صحابه بزرگ پيامبر جمع شوند و سپس قضيه سفر خود را به آنها گفت و همان جا امام علي عليه السلام را به عنوان جانشين خود در مدينه معرفي کرد. ابن اثير در اين خصوص مي نويسد: ثم جمع وجوه اصحاب رسول الله و ارسل الي علي، و کان استخلفه علي المدينه، فاتاه(20).
دوم. وقتي ابوعبيده، بيت المقدس را گرفت، مردم اين شهر از وي درخواست مصالحه، به رسم اهل شام کردند. ابوعبيده طي نامه اي از خليفه دوم خواست تا خود به شام بيايد و صلح را انجام دهد. ابن ابي الحديد در اين خصوص مي نويسد: کان سبب قدوم عمر الي الشام، انّ اباعبيده حضر بيت المقدس، فطلب اهله منه ان يصالحهم علي صلح اهل مدن الشام، و ان يکون المتولي للعقد عمر بن الخطاب، فکتب اليه بذلک فسار عن المدينه... لما استمدّ اهل الشام عمر علي اهل فلسطين، استخلف علياً(21)؛ وقتي خليفه تصميم به مسافرت به شام گرفت، مردم مدينه را جمع کرد و طي خطبه اي گفت: اي مردم! من از ترس خطر دشمنان براي مسلمانان، ناگزير از سفر به شام هستم. علي بن ابيطالب را به جاي خود در مدينه مي گذارم، از او اطاعت کنيد: ايها الناس! اني خارج الي الشام للامر الذي قد علمتم، و لولا اني اخاف علي المسلمين لما خرجت، و هذا علي بن ابيطالب بالمدينه... احتکموا اليه في امورکم و اسمعوا له و اطيعوا. أفهمتم ما امرتکم به؟ فقالوا: نعم، سمعاً و طاعتاً.(22)
يعقوبي مي نويسد که عمر در اين سفر، عثمان بن عفان را به عنوان جانشين خود در مدينه تعيين کرد.(23)
ج. همکاري ياران امام علي با خليفه دوم به دستور امام امام علي (ع) خود هرگز در جنگ هاي خليفه دوم شرکت نمي کرد؛ اما به ياران خود اجازه شرکت در آنها را مي داد. البته موارد کمي در تاريخ نقل شده که ياران آن حضرت در اين خصوص، از وي استجازه داشته باشند؛ اما نظر به شخصيت آن ياران که نيک مي دانيم در چنين امور مهمي هرگز بدون اجازه و مشورت با امام کاري انجام نمي دادند يقين داريم که آنها به اشاره امام در اين امور شرکت مي کردند. برخي ياران و صحابه راستين امام علي که با دستگاه خلافت خليفه دوم همکاري مي کرده اند، به اين شرح اند:
1. سلمان فارسي: وي از جانب خليفه عمر، به استانداري مداين برگزيده شد. سلمان از پذيرش اين مسئوليت استنکاف کرد؛ ولي امام علي به او دستور داد تا بپذيرد و وي در نهايت به دستور امام علي به مداين رفت.(24)
2. عمار ياسر: وي در فتح مصر، فرماندهي سواره نظام را بر عهده داشت.(25) پيش از اين نيز، عمار در جنگ يمامه که در زمان ابوبکر، عليه مسليمه برپا شد شرکت داشت. وي از جانب خليفه دوم به استانداري کوفه نيز گمارده شد.(26)
3. مالک اشتر: وي در جنگ قادسيه حضور داشت(27) و نصيبين، به دست او فتح شد.(28)
4. حذيفه بن يمان: وي در جنگ نهاوند شرکت داشت و پس از کشته شدن نعمان بن مقرن، فرماندهي لشکر اسلام را در دست داشت. وي همدان، ري و دينور را فتح کرد.(29)
5. عبيد الله بن مسعود ثقفي: وي به همراه مثني بن حارثه شيباني به عراق، به قصد جنگ با کسري رفت. کسري مرده بود و دخترش بوران به جايش نشسته بود. در اين جنگ، پيروزي بزرگي نصيب مسلمين شد.(30)
6. جرير بن عبدالله بجلي: وي در حمله به عراق و حيره، از فرماندهان سپاه بود؛ همچنان که در جنگ قادسيه نيز از فرماندهان بود.(31)
همکاري ياران امام علي با خليفه دوم موجب شد که کارهاي عمومي جامعه مسلمين با مشکلات کمتري مواجه شود.
3. همکاري هاي امام علي با خليفه سوم امام علي در موارد زيادي نيز با خليفه سوم، به اقتضاي شرايط و رعايت مصالح، با خليفه سوم همکاري مي کردند. اوج اين همکاري ها در جريان محاصره منزل عثمان است؛ زماني که خليفه سخت گرفتار است و کمترين يار و ياوري دارد. در چنين شرايطي امام علي به عثمان کمک مي کند. مواردي از اين همکاري ها را از نظر مي گذرانيد:
الف. واسطه شدن امام علي بين عثمان و مردم در اواخر عهد خلافت عثمان، مردم سراسر قلمرو پهناور آن روز، از تبعيض ها و حيف و ميل هاي عمّال عثمان به ستوه آمدند. جرقه هاي اعتراض از گوشه و کنار بلند شده بود؛ ولي عثمان و عمالش، هيچ اعتنايي به اين اعتراضات نمي کردند. مردم مدينه به برادران مسلمان خود در ساير شهرها نامه نوشتند و از آنها خواستند تا عليه عثمان جهاد کنند و او را از خلافت خلع کنند.(32) نخستين گروهي که به اين ندا لبيک گفتند، مردم مصر بودند. آنها به مدينه آمدند و صريحاً از عثمان درخواست کردند تا توبه کند؛ در غير اين صورت شمشيرهاي خود را به کار خواهند گرفت. برخي هم صريحاً گفتند که قربة الي الله عثمان را مي کشيم.(33)
عثمان از امام علي خواست تا با مردم صحبت کند و نگذارد که بر او بشورند. امام علي به اين شرط که هر چه از جانب عثمان به مردم وعده مي دهد، عثمان به آنها عمل کند، پذيرفت و مردم را به آرامش دعوت کرد. مصريان تعهدنامه اي از جانب عثمان نوشتند و از او خواستند تا آن را امضاء کند و در پايان آن نوشتند که علي از جانب عثمان، ضامن اجراي همه تعهدات است.(34)
برخي منابع نوشته اند که تنها کسي که مي توانست، از عهده اين وساطت به خوبي برآيد، امام علي عليه السلام بود؛ حتي ديگران قبل از امام علي خواستند که وساطت کنند؛ اما مردم آنها را قبول نداشتند.(35) به همين دليل عثمان در مدت محاصره، تنها از امام علي درخواست کمک کرد.(36) ابن شبّه النميري، در کتاب خود بابي را به استمدادهاي عثمان از امام علي اختصاص داده است و به تفصيل به شرح کمک هاي امام علي به عثمان پرداخته است.(37) از سوي ديگر، از بس امام بين مردم و عثمان واسطه شد، در بسياري منابع لقب «متکلم القوم» را به او داده اند.(38)
عثمان در دوران محاصره، در شرايطي قرار داشت که خود نمي دانست چه مي کند. او يک بار ابن عباس را فرستاد تا از امام علي بخواهد، از مدينه خارج شود و به ينبع محلي در اطراف مدينه برود تا مردم، ديگر به نام او شعار ندهند. امام قبول کردند و از مدينه خارج شدند. پس از مدتي، مردم در مدينه به عثمان فشار آوردند و عثمان به ناچار دوباره دست به دامان امام شد و براي حضرت پيغام فرستاد که به مدينه باز گردد. حضرت به مدينه برگشتند. پس دوباره ابن عباس را نزد امام فرستاد تا از حضرت بخواهد، از مدينه خارج شود. امام علي ناراحت شد و فرمود:
اي پسر عباس! عثمان جز اين نمي خواهد که مرا چون شتر آب کِش سرگردان نگاه دارد؛ گاهي بروم و گاهي برگردم. يک باره پيغام فرستاد از مدينه خارج شوم، دوباره خبر داد که بازگردم، هم اکنون تو را فرستاده که از شهر خارج شوم؛ به خدا سوگند! آن قدر از او دفاع کردم که ترسيدم گناهکار باشم: يا ابن عباس! ما يريد عثمان الاّ ان يجعلني جملاً ناضحاً بالغرب؛ اقبل و ادبر. بعث الي ان اخرج، ثم بعث الي ان اقدم، ثم هو الان يبعث الي ان اخرج، و الله لقد دفعت عنه حتي خشيت ان اکون آثماً.(39)
اين فراز نهج البلاغه نشان مي دهد که امام علي، در نهايت همکاري با عثمان بوده است. تا جايي که خود امام را گمان بر آن رفت که افراط کرده باشد؛ کمک هاي امام به عثمان در شرايطي صورت گرفت که نزديک ترين افراد به عثمان، مرگ و قتل او را آرزو مي کردند تا پس از آن به مقاصد شوم خود لباس عمل بپوشانند.
ب. امام علي و فرستادن آب براي عثمان در زمان محاصره عثمان، مردم به دستور طلحه، آب را به روي عثمان و خانواده اش بستند.(40) امام علي که در مِلک خود در خارج مدينه بود، به طلحه پيام فرستاد و از وي خواست تا به عثمان اجازه دهد، تا از چاه متعلق به خودش ـ رومه ـ آب بردارد و از تشنگي هلاک نشود؛ اما طلحه زير بار نرفت، وقتي محاصره کنندگان به شدت عمل خود افزودند و شرايط براي عثمان سخت تر شد، مروان، براي امام پيغام فرستاد و طلب آب کرد. امام با طلحه مذاکره کرد و چون طفره رفتن وي را ديد، خشمگين شد تا آنجا که طلحه چاره اي جز موافقت نداشت.(42) سرانجام، امام علي به رغم مخالفت محاصره کنندگان، براي عثمان آب فرستاد.(43) عده اي از موالي بني هاشم و بني اميه نيز براي اين کار زخمي شدند.(44)
ج. مخالفت با قتل عثمان وقتي به امام علي گزارش دادند که مردم کمر به قتل عثمان بسته اند، ايشان براي دفاع عثمان، به مقابله روياروي با محاصره کنندگان به پاخاست و به فرزندان خود فرمود: شمشيرهاي خود را برداريد و بر در خانه عثمان بايستيد و اجازه ندهيد، کسي به خليفه دست يابد.
اذهبا بسيفکما حتي تقوما علي باب عثمان؛ فلا تدعا احداً يصل اليه. فرزندان حضرت در اجراي امر پدر خود را به خانه عثمان.(45)
آنان نيز خود را به خانه عثمان رساندند و با مهاجمان به کارزار پرداختند تا آنجا که شد سر و صورت امام حسن(ع) در اين ماجرا از خون گلگون گشت و سر قنبر غلام امام علي به سختي مجروح شد.(46) وقتي هم که امام علي خبر قتل عثمان را شنيد، خود را به خانه عثمان رساند و به فرزندانش فرمود: در حالي که شما بر در خانه عثمان بوديد، او چگونه کشته شد؟ آنگاه به يکي از آنها سيلي و به ديگري مشتي زد و با عصبانيت آنجا را ترک گفت.(47)
هـ. امام علي و تدفين عثمان داستان دفن عثمان، بسيار دردآورتر از قتل اوست. خليفه مسلمين آن گونه زندگي کرد که مسلمين بر او شوريده و او را کشته و حال نماز خواندن بر او را ننگ مي دانند و دفن او در قبرستان مسلمانان را جايز نمي شمرند.(48) جنازه عثمان سه شبانه روز، بر روي خاک ماند و کسي حاضر به دفن او نشد. روز سوم، امام علي واسطه شد و عده اي را مأمور کرد تا او را دفن کنند. مردم وقتي اطلاع يافتند که قصد دارند عثمان را دفن کنند، دامن هاي خود را پر از سنگ کردند و بر سر راه جنازه اش نشستند. و جنازه عثمان را سنگ باران کردند. در نهايت عثمان را در «حشّ کوکب» که مکان دفن يهودي ها بود، دفن کردند.(49)
----------------------------------------------- پي نوشت ها: 1. اگر علي نبود عمر هلاک مي شد. الغدير، ج 2، ص 158. 2. ر.ک: الامامه و السياسه، ج 1، صص 28 33. 3. وي، يکي از بزرگ ترين و مشهورترين علماي اهل سنت است که کتاب مشهورش «الصحيح» در بين اهل سنت به تالي تلو قرآن معروف است. ارشاد الساري، ج 1، ص 28 نقل از: محمدصادق نجمي، سيري در صحيحين، (قم: دفتر انتشارات اسلامي، چ 5، 1376)، ص 59. 4. صحيح البخاري، ج 3، کتاب المغازي، باب غزوه خيبر، ح 1456، (بيروت، دار الفکر، 1418)، ص 74. 5. صحيح البخاري، ج 3، کتاب المغازي، باب غزوة خيبر، ص 74؛ الامامه و السياسه، ج 1، ص 32. 6. ر.ک: جليل تاري، «عصر تأويل»، مندرج در: تاريخ اسلام (زير نظر صادق آيينه وند)، (قم: معارف، چ 1، 1381)، صص 140 142. 7. تأريخ اليعقوبي ، ج 2، صص 14 15. 8. الکامل في التاريخ، ج 2، ص 33. 9. براي اطلاع تفصيلي از جريان ردّه، ر.ک: تاريخ طبري، ج 3، ص 107 به بعد. 10. ابن اعثم کوفي، الفتوح، ج 1، ص 97. 11. البدايه و النهايه، ج 6، ص 315. 12. قزويني رازي، بعض مثالب النواصب، ص 310. 13. تهذيب الاحکام، ج 10، ص 108. 14. ر.ک: الارشاد، ج 1، ص 108. 15. نهج البلاغه، خ 134، ص 133. 16. نهج البلاغه، خ 146، ص 141 142. 17. براي اطلاع تفصيلي از اين موارد، ر.ک: الفتوح، ج 2، ص 78؛ واقدي، فتوح الشام، ص 108؛ مسعودي، مروج الذهب، ج 2، ص 318. 18. تأريخ اليعقوبي، ج 2، ص 35. 19. تأريخ اليعقوبي، ج 2، ص 43. 20. الکامل في التاريخ، ج 2، ص 309. 21. ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 403. 22. الفتوح، ج 1، ص 225. 23. تأريخ اليعقوبي، ج 2، صص 36 37. 24. سيد جعفر مرتضي عاملي، فصلنامه تاريخ، س 1، ش 3، ص 37. 25. الفتوح، ص 135. 26. حاکم نيشابوري، المستدرک علي الصحيحين، ج 3، ح 38، نقل از: ابن اثير، اسد الغابه، ج 3، ص 311. 27. دينوري، اخبار الطوال، ص 120. 28. الفتوح، ج 1، ص 34. 29. اسد الغابه، ج 1، صص 442 443. 30. تأريخ اليعقوبي، ج 2، ص 31. 31. تأريخ اليعقوبي ، ج 2، صص 31 32. 32. سيد مرتضي عسکري، نقش عايشه در تاريخ اسلام، ج 1، (تهران: منير، چ 8، 1375)، ص 217؛ مسعودي، مروج الذهب، ج 2، ص 380. 33. بلاذري، انساب الاشراف، ج 6، ص 211. 34. نقش عايشه در تاريخ اسلام، ج 1، ص 229 230. 35. انساب الاشراف، ج 5، ص 111. 36. طبقات کبري، ج 3، ص 82. 37. تأريخ المدينه المنوره، ج 3، صص 1219 1223، نقل از: تاريخ خلفا، ص 181. 38. ابن عبد ربّه الاندلسي، العقد الفريد، ج 4، ص 106. 39. نهج البلاغه، خ 240، ق 1 و 2. 40. العقد الفريد، ج 4، ص 120. 41. الامامه و السياسه، ج 1، ص 57؛ نقش عايشه در تاريخ اسلام، ج 1، ص 269؛ انساب الاشراف، ج 6، ص 211. 42. نقش عايشه در تاريخ اسلام، ج 1، ص 269. 43. مروج الذهب، ج 2، ص 380؛ العقد الفريد، ج 4، ص 107؛ جلال الدين السيوطي، تأريخ الخلفاء، ص 149. 44. انساب الاشراف، ج 6، ص 185. 45. سيوطي، تأريخ الخلفاء، ص 149؛ انساب الاشراف، ج 6، ص 185. 46. الامامه و السياسه، ج 1، ص 62؛ نقش عايشه در تاريخ اسلام، ج 1، ص 272؛ مروج الذهب، ج 2، ص 381؛ العقد الفريد، ج 4، ص 107 و تأريخ الخلفاء، ص 149. 47. العقد الفريد، ج 4، ص 108؛ تأريخ الخلفاء، ص 149. 48. الامامه و السياسه، ج 1، صص 64 65. 49. تأريخ الطبري، ج 4، ص 138؛ الامامه و السياسه، ج 1، ص 64؛ تأريخ اليعقوبي، ج 2، ص 73؛ جعفريان، تاريخ خلفا، ص 187؛ نقش عايشه در تاريخ اسلام، ج 1، ص 275؛ العقد الفريد، ج 4، ص 105.
|
|
افزودن نظر
دیدگاه شما